یکی از میان جمع ، اربعین96 ، ۱۵ تا ۲۰ آبان

تاریخ برگزاری: 13960810

یکی از میان جمع ،   اربعین96  ،   ۱۵ تا ۲۰ آبان

هماهنگ کننده (مادر خرج):

مهدی ورکش

شماره همراه: 09124075789

پست الکترونیک: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

شماره کارت رسالت: 5041721051868959

جانشین:

جانشین اول: محمد صالح خندق آبادی، جانشین دوم: فاطمه عفتی

گزارش نویس:

نفیسه معصوم

امداد و نجات

حجت الله پوراسحق، هانیه دلشاد اقدم

مخابرات:

نفیسه معصوم

پشتیبان:

محمد نصرآبادی

عکاس:

رقیه خجسته پور

سطح برنامه:

سنگین

تاریخ و ساعت تجمع:

بین ۱۰ تا ۱۵ آبان

تاريخ و محل برگشت:

۲۰ تا ۲۲ آبان

اقامت:

چادر، حسنیه، موکب، منزل، مسافرخانه، پیاده رو، کنار خیابان و یا هر جایی که فکرش را بکنید دور از ذهن نیست.

مهلت ثبت نام:

به پایان رسید. در حال حاضر ثبت نام در لیست ذخیره انجام می گردد.

هزینه برنامه

 با توجه به وسیله نقلیه (زمینی، هوایی و یا قطار) و هزینه های جانبی، حدود900000تا1300000 تومان می باشد. هزینه های تحمیلی پیش بینی نشده، در صورت بروز به این مبلغ اضافه خواهد شد. (هزینه قطعی پس ازمراجعت به تهران، حداکثر ظرف یک هفته اعلام میگردد)

 

البته اولویت و تلاش مجموعه، انجام سفر هوایی است.

 

توضیحات:

 

1همسفرانی که بعد از اربعین سال ۹۵ تا قبل از اربعین ۹۶، بین 10 تا 15 برنامه شرکت نموده اند، 20% به هزینه آنها اضافه میگردد.

2 - همسفرانی که بعد از اربعین۹۵ تا قبل از اربعین۹۶، کمتر از 10 برنامه گروه را شرکت نموده اند، 30% به هزینه آنها اضافه میگردد.

نکته: ملاک تعداد حضور برنامه ها (شامل برنامه های گروه، جلسات، ایستگاه صلواتی، افطار و...)، آنهایی است که در پروفایل شخصی افراد در سایت درج شده است.

چنانچه در برنامه ای حضور داشتید و در پروفایل شما درج نشده، لطفا برای اصلاح آن به سرکار خانم عفتی پیام دهید.

 

توضیحات و تذکرات:

 

 

همسفران محترم می بایست در پنج برنامه از برنامه هایی که تا قبل از پیاده روی اربعین در سایت اعلام شده است، شرکت نمایند. هدف از این برنامه های پیش نیاز، آموزش های لازم و بالا بردن سطح آمادگی جسمانی و آشنایی همسفران با یکدیگر و گروه است. شرکت در این پنج برنامه برای عزیزانی که به عنوان ذخیره ثبت نام کرده اند الزامی است.

 

 

 

لطفا شماره های عراقی خود و مسئولین برنامه و پشتیبان مستقر در تهران را در اختیار خانواده قرار دهید. برای تماس از ایران به جای 077 می بایست 0096477 شماره گیری شود. حتما شماره های مسئولین برنامه و هم گروهی های خود را قبل از سفر در گوشی با کد 077 ذخیره کنید.

 

 

 

نکات:

* این مجموعه سعی خود را برای برگزاری این سفر انجام میدهد اما هیچ تضمینی در اجرای برنامه نیست. ممکن است چند روز قبل از اربعین به هر دلیلی از برگزاری سفر به صورت دسته جمعی منصرف شویم که دراین صورت هزینه ها را مسترد میکنیم و هر کسی تمایل داشت میتواند با افراد یا گروههای دیگری سفر کند. ممکن است حتی برای هماهنگی با افراد دیگر هم زمان نداشته باشید. پس لطفا این موضوع را جدی بگیرید.

* تعداد نهایی و تعداد خانمها بسته به تعداد حضور اقایان دارد. پس همه چیز تا لحظات آخر متغیر خواهد بود.

* همراه داشتن پاسپورت همیشه و همه جا حتی هنگام تجدید وضو الزامی است. ( حتما کوله کمری یا کیف کوچک زیپ دار که بتوان از گردن آویزان نمود برای قرار دادن پاسپورت و پول نقد به همراه داشته باشید ).

* لازم است آمادگی پیاده روی این مسیر را در طول سه روز و حتی در شرایطی کمتر از سه روز و پیاده روی شبانه را داشته باشید.

* در طول پیاده روی نجف تا کربلا امکان استفاده از وسایل نقلیه بین راهی برای اعضای مجموعه وجود ندارد. خواهشا به این امید که هر جا خسته شدیم سوار میشویم ثبت نام نکنید.

 

* خانمها حتما از پوشش چادر استفاده میکنند.

* این سفر با تمام معنویتی که دارد سختی های خودش را دارد. هر نوع سختی که فکرش را بکنید. اگر بار اولتان است از روی این بند به راحتی رد نشوید و با دوستان با تجربه خود مشورت نمایید.


 

 

در ضمن دنبال راحتی و سفر گل گشت و تور نباشید. راحتی و اسایش اصلا با این سفر جور در نمی‌آید. سفر کربلا به هر حال سخت است. سفر کیش که نمی‌روید. با مشهد هم خیلی فرق دارد. مخصوصا اگر عزم پیاده روی دارید. از الان خودتان را برای لذت سختی در راه حسین (علیه السلام) آماده کنید که بسیار دلچسب است.

نکات قبل از سفر:

کاروان‌های مختلفی برای پیاده‌روی اربعین و نیمه شعبان ثبت نام می‌کنند. اینم بگم که حج و زیارت به صورت پیاده کاروانی ندارد و این کاروان ها هیچ کدام تحت نظر حج و زیارت نیستند. لذا همه شان تعهد میگیرند که جانتان پای خودتان است. (اصلا نگران نباشید به ریسک جانی ش کاملا می ارزد)

اگر گذرنامه ندارید یا گذرنامه تان کمتر از ۶ ماه اعتبار دارد سریع بجنبید که آمدنش کمی طول میکشد. اول از سایت پلیس + ۱۰ مدارک گذرنامه را چک کنید و با مدارک بروید به پلیس + ۱۰.

از فرصت بیکاری در اتوبوس برای خواندن ادعیه، حفظ قرآن، گوش دادن به روضه و… استفاده کنید. فراگیری زبان عربی هم خیلی توصیه می‌شود.

برای همه افراد داشتن سیم کارت عراقی لازم است. در این خصوص به صورت گروهی عمل خواهد شد.

برای خرید به قدر ضرورت اکتفا کنید سعی کنید بیشتر از فضای ایام اربعین لذت ببرید. اگر خریدتان سنگین باشد ممکن است سرپرست مجبورتان کند آنها را پس دهید و یا از خیرشان بگذرید. این سفر، سفر خرید و سوغاتی آنچنانی نیست. قبلا عرض کردیم که با زیارت معمولی فرق میکند.

- در این سفر توقع زیارت چه در نجف و چه در کربلا را نداشته باشید. زیارت ما پیاده روی تا کربلاست.

تمام مسیر پر از موکب است. عراقی ها واقعا در این مواقع سنگ تمام میگذارند. مخصوصا در اربعین. همه نوع خوراکی، محل اسکان، دستشویی، حمام، مشت و مال، انواع نوشیدنی، انواع دارو و…

با اوصافی که گفته شد نیاز به وسایل چندانی برای بین راه نیست. فهرستی که برای بین راه پیشنهاد میشود از قرار زیر است:

پیاده روی فرصت خوبی است برای ذکر گفتن. حتما تسبیح همراه ببرید. از معدود فرصت های شما برای خواندن زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام همین پیاده روی است. از دستش ندهید. اگر جمعی باشد چه بهتر، در مسیر بلند بخوانید.

در زمان خوابیدن در موکب‌ها حواستان به کوله و موبایلتان باشد.

هر بار که برای استراحت یا نماز می‌ایستید، پاهایتان را مخصوصا کف آن را ماساژ دهید. ترجیحا با آب بشویید. به پشت خوابیده و پاها را به دیوار تکیه دهید تا خون جمع شده برگردد. کفش را هم که یادتان نرفته. حتما باید مسیری برای هوا داشته باشد.

شرایط و مراحل ثبت نام در برنامه:

روش پیش ثبت نام: اعلام آمادگی به شماره ذیل:
09124075789
و پس از دریافت پیام تایید، واریز مبلغ ۵۰۰ هزار تومان به صورت علی الحساب.

ثبت نام قطعی انشاءالله اول محرم و پس از برگزاری چند پیش برنامه و با واریز مابقی هزینه انجام می شود.

ره توشه پیشنهادی:

دوربین عکاسی

توضیحات کاربردی

تذکرات:

 

ثبت‌نام در برنامه و واریز وجه به منزله قبول اطلاع کامل از قوانین گروه و تعهد به رعایت دستورات سرپرست و نیز به منزله انعقاد عقد صلح با سرپرست برنامه می‌باشد. موضوع عقد صلح پرداخت هزینه در قبال اجرای برنامه طبق شرایط اعلام شده است و سرپرست می‌تواند هزینه دریافتی را با هماهنگی مسئول گروه، در هر موردی که صلاح بداند هزینه نماید و از این بابت رضایت طرفین با انعقاد صلح، حاصل میشود.. تمامی نکات ارائه شده‌ی کتبی و شفاهی از طرف سرپرست به عنوان شروط ضمن عقد در نظر گرفته میشود.

سرپرست اختیار دارد با توجه به وضعیت آب و هوا، اعمال سیاستهای ترافیکی، امنیتی، اخلاقی و...از طرف مراجع ذی‌صلاح، هدف آموزشی، وضعیت‌بدنی و فنی همنوردان و یا هر نوع عامل خارج از اختیار سرپرست، برنامه را کنسل و یا با برنامه‌ای دیگر در همان منطقه یا منطقه نزدیک به آن جایگزین نماید. در این صورت نیز بازگرداندن تمام یا مقداری از هزینه برنامه با تصمیم سرپرست خواهد بود.

همنوردان به غیر از کارت بیمه ورزشی فدراسیون پزشکی ورزشی که برای شرکت در هر برنامه الزامی است و می بایست تهیه نمایند، از طرف گروه تحت پوشش هیچ نوع بیمه‌ی دیگری نمی‌باشند. مسئولیت عمل به تعهد در قبال کارت بیمه ورزشی صادره از فدراسیون پزشکی ورزشی به عهده گروه نمی‌باشد.

سرپرست در ثبت‌نام همنوردان ملزم به رعایت نظرات کمیته فنی می باشد و از هیچ آداب و ترتیب دیگری مانند اولویت ثبت‌نام و ... تبعیت نخواهد نمود.

به منظور استفاده در انواع رسانه ها، سایت و فضاهای مجازی دیگر و بعضا در حوزه نشر و ...، در تمامی برنامه ها، فیلم و عکس گرفته میشود. فلذا عزیزانی که تمایل ندارند تصویرشان پخش شود، خودشان دقت نمایند که داخل کادر نباشند و یا با استفاده از دستمال سر و ... صورت خود را بپوشانند. تصویربردار و ... مسئولیتی در این خصوص ندارند.

لطفا تقاضای پرداخت وجه را در روز اجرای برنامه به صورت نقدی نفرمایید.

همنوردان محترم چنانچه به هر علتی از برنامه انصراف دهند، هیچ‌گونه وجهی مسترد نمی‌گردد مگر در شرایط خاص با صلاحدید سرپرست.

حداقل پانزده دقیقه زودتر از زمان اعلام شده در محل قرار حاضر شوید. چنانچه لحظاتی پس از زمان اعلام شده رسیدید، مسئولیت آن به عهده خودتان می باشد و طبیعی است که هیچ وجهی مسترد نمیگردد.

اجازه صعود به افراد در هر نقطه از برنامه با صلاحدید سرپرست داده می‌شود و تمامی افراد ملزم به رعایت این نکته می‌باشند.

درصورت نیاز بازدید از وسایل همنوردان توسط سرپرست، در ابتدای برنامه یا حین برنامه انجام خواهد شد.

اطلاعات مورد نیاز از قبیل دمای هوا، سرعت باد، بارش و هرگونه اطلاعات دیگر در خصوص منطقه و نحوه صعود را از طریق سایتهای معتبر یا هر طریق دیگر به دست آورید و به غیر از لوازم مورد نیاز اعلام شده توسط سرپرست، لوازم متناسب با شرایط برنامه را به همراه داشته باشید. مسئولیت ملاک قراردادن این اطلاعات با شرکت کنندگان است.

هرگونه سؤال یا ابهامی را در مورد برنامه می‌توانید در وقت مقتضی از سرپرست برنامه بپرسید.

اطلاعات برنامه ممکن است تا لحظات آخر ویرایش گردد و ثبت‌نام کنندگان ملزم به چک کردن این اطلاعات می‌باشند. تغییرات 12 ساعت قبل از شروع برنامه از طریق پیامک ارسال می گردد.

 


 

شرایط ثبت نام:

مطالعه کامل قوانین و آیین نامه داخلی گروه و توضیحات این برنامه

 

مراحل ثبت نام:

2- احراز شرایط شرکت در برنامه از طریق مطالعه سایت و ارسال پیامک حاوی صعودهای شاخص و آخرین صعودهایتان به سرپرست و استعلام نظر ایشان.

3- ارسال کامنت در صفحه برنامه (برای اعضا) یا پیامک به سرپرست (برای مهمانان) با محتوای: "قوانین و آیین نامه های گروه و تمامی شرایط برنامه ..... مورخ ..... را مطالعه کرده، قبول دارم و داوطلب شرکت در برنامه هستم."
4- در صورت تایید سرپرست، اسم شما توسط ایشان در لیست داوطلبین برنامه درج خواهد شد.
6- قسمت هزینه برنامه را مطالعه نموده و با توجه به آن، هزینه را به شماره کارت سرپرست واریز نمایید.
7- ارسال پیامک واریز وجه برای سرپرست، شامل مشخصات فیش واریزی و چهار رقم آخر کارت مبدا.
8- دریافت پیامک تایید ثبت نام از سرپرست یا اضافه شدن اسم شما در لیست همنوردان یا مهمانان.

بدیهی است چنانچه مراحل فوق به پایان نرسد ثبت نام شما ناموفق می‌باشد.

 


اگر در برنامه شب مانی در چادر داشته باشیم:
نکات لازم در مورد چادر :

1- همنوردان گرامی مطالب مربوط به کمپ و چادر زدن را از دو مقاله اصول برقراری کمپ و اصول ابتدایی کمپینگ درکوهستان مطالعه بفرمایید.(مخصوصا دوستانی که تجربه شب مانی در طبیعت را نداشتند): 
2- قبل از برنامه چادر خود را چک بفرمایید و از سالم بودن تمامی قسمتهای آن اطمینان حاصل کنید.
3- قبل از کوله چینی حتما قسمتی برای چادر خود در نظر داشته باشید چون تعدادی از دوستان در شروع برنامه چادر را تحویل می گیرند.
4- برای آوردن اجاق خوراک پزی، کتری و .. با هم چادری خود هماهنگ یا وسایلی که دارید به بنده اطلاع دهید تا هماهنگ کنم.
5- در ضمن برای حمل چادر و چادر زدن حتما با هم همکاری لازم را داشته باشید.
6- زیر انداز عایق برای کف چادر فراموش نشود.

 

در برنامه هایی که بامداد و یا ابتدای روز شروع می شود، پس از صرف صبحانه در محل قرار حاضر شود. به همین ترتیب برنامه هایی که بعد از ظهر و شامگاهان اجرا می شود، نهار و شام را قبل از زمان تجمع میل نمایید.

 در برنامه هایی که پس از اذان آغاز میگردد، بعد از ادای نماز در محل قرار حاضر شوید.

 

 

اگر در برنامه شب مانی در چادر داشته باشیم:

تقسیم بندی چادر :

نکات لازم در مورد چادر :

1-      همنوردان گرامی مطالب مربوط به کمپ و چادر زدن را در این قسمت مطالعه بفرمایید.(مخصوصا دوستانی که تجربه شب مانی در طبیعت را نداشتند): 

2-      قبل از برنامه چادر خود را چک بفرمایید و از سالم بودن تمامی قسمتهای آن اطمینان حاصل کنید.

3-      قبل از کوله چینی حتما قسمتی برای چادر خود در نظر داشته باشید چون تعدادی از دوستان در شروع برنامه چادر را تحویل می گیرند.

4-      برای آوردن اجاق خوراک پزی، کتری و .. با هم چادری خود هماهنگ یا وسایلی که دارید به بنده اطلاع دهید تا هماهنگ کنم.

5-      در ضمن برای حمل چادر و چادر زدن حتما با هم همکاری لازم را داشته باشید.

6-      زیر انداز عایق برای کف چادر فراموش نشود.

مشروح گزارش :

بسم الله الرحمن الرحیم


«شروع جاذبه‌ی مغناطیس حسینی ، در  روز اربعین است.جابربن‌عبداللَّه را از مدینه بلند می‌کندوبه کربلا می‌کشد. این، همان مغناطیسی است که امروز هم با گذشت قرن‌های متمادی ، در دل من و شماست. کسانیکه معرفت به اهل‌بیت دارند ، عشق و شور به کربلا همیشه دردلشان زنده است. این از آن روز شروع شده است..... این حرکت،حرکت عشق و ایمان است؛ما هم از دور نگاه میکنیم به این حرکت، و غبطه میخوریم به حال آن کسانیکه این توفیق را پیدا کردند و این حرکت را انجام دادند: 

گرچه دوریم به یادتوسخن میگوییم     بُعد منزل نبوَد درسفر روحانی» (امام خامنه‌ای‌دام‌ظله)

 

 

یکی از میان جمع


هر که دارد هوس کرب‌ُبَلا بسم‌الله
"مطمئنی میخواهی بروی؟" اگر سال اولی باشید مجبورید بارها و بارها به این سوال و تمام مترادفاتش پاسخ بدهید!
مثلا اینکه "مطمئنی می‌تونی؟" یا "میدونی چقدر سخته؟" اینجور مواقع تنها کار و مودبانه‌ترینش این است که لبخند بزنید و بگویید "بله!" و وقتی دیگران بهت‌زده نگاهتان می‌کنند که یعنی "تو نمیتوانی و ما در تو این توان را نمی‌بینیم!" مطمئن و مهربان نگاهشان کنید و توضیح بدهید که "خودتان را برای هر شرایطی آماده کرده‌اید!" اگر لحظه‌ای تردید کنید، کارتان ساخته است و هزار یک خاطره و تجربه به دستتان می‌رسد که ثابت کند که "تو نمیتوانی و فکرش را از سرت بیرون کن!"
حالا فکرش را بکنید که در چنین شرایطی یک اعلان درخواست نیرو برای "خادمی نجف در قسمت بچه‌های گمشده" برسد دستتان! بگذارید همین جا توضیح بدهم که؛ خیر! من آدم خوبی نیستم! بحث لیاقت و این حرفها هم نیست! یک اشتباه شگفت‌انگیز، درخواست محرمانه یک نهاد، برای تک نیروی باقی‌مانده را می‌فرستد روی تلگرام و نمی‌دانم چه می‌شود و سر مسؤل محترم تامین نیروی انسانی، به کجا اصابت می‌کند که می‌پذیرد آن نیروی باقیمانده مورد نیاز، من باشم!
به راحتی می‌توانید تصور کنید که شرایط چقدر پیچیده می‌شود! از یک طرف کارهایی که قرار بود ظرف دو هفته انجام دهم را، باید دو روزه انجام دهم! از طرف دیگر پاسخگوی این سوال باشم که چطور می‌‌خواهم به عنوان یک سفر اولی بی‌تجربه، تنها سفر کنم و خودم را به گروه خادمان برسانم و از آن مهمتر در کشوری مثل عراق، سه هفته دوام بیاورم. یک سوال خاص هم در مورد شخص خودم و روحیه‌ام وجود داشت که "تو با این اخلاقت چطور میخواهی یک بچه گمشده عراقی که به احتمال 99 درصد، کثیف و خاک‌آلود است را بغل و آرام کنی؟" به جز این، مقوله مهم‌تری وجود داشت وآن اینکه بعد از کلی در ذخیره ماندن و چانه‌زنی با گروه شهیدورکش مبنی بر اینکه اجازه بدهند همسفرشان باشم، حالا باید با پررویی تمام اعلام می‌کردم که برنامه سفرم عوض شده و "تو رو خدا نجف بیایید دنبال من"!!!
مطمئنم که همه‌تان این تجربه را دارید که بعضی چیزها از ید قدرت تمام عالم و آدم خارج است و اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد هیچ کس نمی‌تواند جلویش را بگیرد! در همین راستا، هیچ کس نتوانست جلوی من و برنامه عجیب و غریبم را بگیرد و دو هفته زودتر از گروه شهید ورکش در نجف مستقر شدم!

 

نجف ساعت 22:30
نشسته‌ام وسط خیمه مرکز مفقودین. پرواز تهران به نجف تاخیر دارد. دعا دعا می‌کنم که کارها آسان‌تر انجام شود و باعث دردسر گروه نشوم. از صبح حالم خوب نیست! بعد از دو هفته استریل بازی و مقاومت، بالاخره قافیه را باخته‌ام! درست چند ساعت قبل از پیاده‌روی مریض شده‌ام. دور از چشم بقیه می‌روم چند تا قرص می‌خورم و می‌نشینم یک گوشه! تلاشم برای فریب دیگران بی‌فایده است. سرپرست گروه با حالت نگران و مادرانه‌ای نگاهم می‌کند و می‌گوید "تب داری!" میخندم و تکذیب میکنم. جلوتر می‌آید، دست میگذارد روی پیشانی‌ام و سرش را با تاسف تکان می‌دهد! "میخوای نری؟" وحشت‌زده می‌گویم "نه خوبم! غم دوری از امام است!"
غم دوری از امام در ساعات انتهایی شب جدی‌تری می‌شود! احساس تهوع هم اضافه می‌شود! از آخرین نفری که بیمار بوده‌ می‌پرسم که "ببخشید بیرون‌روی هم داشتی؟" مشکوک نگاهم می‌کند و بلند می‌خندد: " پس فکر کردی کجا هی تند تند غیبم میزد؟" آه از نهادم بلند می‌شود!
بالاخره ساعت 3:10 نیمه شب، اس‌ام‌اس لوکیشن قرار می‌رسد. محل قرار، سر خیابان حرم است برای یکساعت دیگر! هنوز به اندازه یک سلام دیگر فرصت دارم.
موقع خروج از حرم، نسیم خنکی می‌آید و پرچم آبی زیبایی که جلوتر از من در حرکت است را تکان می‌دهد. یاد پرچم گروه می‌افتم که در عکس‌های سال قبل دیده‌ام. چشمم میچرخد دنبال علمدار و آقای ورکش را می‌بینم! تمام اضطراب گم شدن و پیدا نکردن گروه و تمام احتمالات وحشتناکی که قرار بود اتفاق بیفتد و من به گروه نرسم، با نسیم سحرگاهی می‌رود و دور می‌شود. آقا علیه‌السلام خیلی پدرانه مرا می‌سپارد به سرپرست بعدی و راهی‌ام می‌کند به سمت حسین علیه‌السلام.

 


 

روز اول:
پای پیاده هم پای جاده...
سرپرست محترم آنقدر تیزبین است که همان لحظه اول متوجه شود که همسفر تازه از راه رسیده مریض است. بیخود نیست که سرپرست شده است! با تمام مظلومیتی که در خودم سراغ دارم میپرسم "یعنی حالا مرا با خودتان نمی‌برید؟" اولین مراجع دکتر کاروان هم مشخص می‌شود. زنبیل می‌گذارم جلوی در مطبی که خدا رو شکر هنوز صف ندارد و راه می‌افتیم طرف اتوبوس. کل دیوار وادی‌السلام را طی می‌کنیم و حتی بیشتر از آن، تا بالاخره به اتوبوس می‌رسیم. بچه‌ها توی گیجی زیارت یکساعته امام علیه‌السلام و بی‌خوابی 24 ساعت قبل از سفر، گیر افتاده‌اند و ساکتند. تقریبا از ساعت شش عصر فرودگاه بوده‌اند. دو ساعت هم در فرودگاه نجف معطل شده‌اند تا کارهای ورود انجام شود و تازه بعدش ابواحسان آمده و وسایل را تحویل گرفته و یک ویلچر هم که پیشش امانت بوده تحویل داده و بالاخره ساعت 3 نیمه شب رسیده‌اند به شارع زین العابدین و زیارت یک ساعته و... .
ساعت 4:30 دقیقه اتوبوس حرکت می‌کند و نیم ساعت بعد، کنار عمود 103 می‌ایستد. تا ساعت 7:30 فرصت نماز و استراحت داریم و بعدش صبحانه خورده و کوله به دوش باید آماده حرکت باشیم. می‌ایستم کناری و گروه را نگاه می‌کنم، ظاهرا تنها کسی که نمی‌داند باید چه کند من هستم! برنامه به صورت تئوری واضح است، اما در عمل نمی‌دانم باید دقیقا چه کنم؟ بعد از نماز، هر کسی پتو یا تشکی از گوشه موکب برمی‌دارد و همه تقریبا بیهوش می‌شوند.کاروان چهل نفره‌مان به چهار گروه تقسیم شده است. گروه شهید شیبانی، گروه شهید رضایی، گروه شهید حقانی و گروه شهید راستی نژاد. اول فکر می‌کنم باید بچسبم به گروهم، و هر لحظه ساعت بزنم که من هستم و کسب تکلیف کنم! اما وقتی می‌بینم همه خوابیده‌اند و خبری نیست، من هم می‌روم یک گوشه‌ای و می‌خوابم، بعدا می‌فهمم که کارکرد این گروهبندی آن طوری نیست که من فکر می‌کردم و قرار نیست اسیر گروه باشم و خیلی تقسیم‌بندی روشنفکرانه‌ای دارد! ساعت از 7:30 گذشته است که با نوای تجمع همه جمع می‌شوند. (نوای تجمع، نوحه زیبای"هر که دارد هوس کرب‌ُبلا بسم الله ..." است.) بچه‌ها با هم شوخی می‌کنند که 103 عمود را پیچانده‌‌اند. قبل از حرکت دکتر ویزیتم می‌کند و از داروخانه صحرایی‌مان هم رونمایی می‌شود. چندین جعبه پلاستیکی شامل انواع داروهایی که ممکن است نیاز باشد. کاور سبز رنگ کوله، که نشان گروه هم هست را تحویل می‌گیرم؛ به جز آن یک بسته کوچک آجیل، لواشک و جانماز گل‌گلی هم هست که اسمم رویش برچسب خورده، اینکه حواسشان به من هم بوده و جا نیفتاده‌ام، خوشحالم می‌کند! از همه جالب‌تر اما یک پلاک شناسایی است، از همان‌ مدل‌های زمان جنگ؛ شامل اسمم، کدملی و یک جمله زیبا "ولله لا نفارقک، انفسنا لک الفداء". (به خدا قسم از تو جدا نخواهیم شد، ای که جان‌های ما به فدای تو)
از کل منوی صبحانه‌ای که فراهم است یک چای شیرین غلیظ می‌خورم و راهی می‌شوم. باورم نمی‌شود که بعد از این همه انتظار باید با این حال بد طی طریق کنم ولی چاره دیگری ندارم!

 

 

 

عمود 211 استراحت کوتاهی می‌کنیم. آنقدری که بشود تجدید وضو کرد. کوله‌ام را به پیشنهاد دوستان درمی‌آورم و می‌گذارم روی خیل کوله‌هایی که تلنبار شده‌اند روی ویلچر‌ها. یکی از دوستان نارنگی پخش می‌کند که ترجیح می‌دهم با توجه به حالم نخورم. آفتاب دارد به وسط آسمان می‌رسد و هوا به قدری داغ است که فکر می‌کنم حتی اگر سالم هم بودم، توی این هوا دچار گرمازدگی و تهوع می‌شدم، چه برسد به حال الانم. حرکت دوباره شروع می‌شود. چشمم دنبال کوله‌ام می‌رود! چقدر دوست داشتم کل سفر خودم کوله‌ام را بیاورم. شب قبل، دوستان خادم، تعارف را کنار گذاشته و به نیابت از جناب ورکش، نزدیک 2 کیلو از بار کوله‌ام را کم کرده‌ بودند. مقاومتم بی‌فایده بود. تنها به این جمله بسنده کرده بودم که" وای به حالتون اگر وسایلی که کم کردید لازمم شود!" حالا کوله‌ام روی ویلچر بود و نگرانی خواهرانه‌شان که "نمیتوانی این بار سنگین را به کربلا برسانی" بی‌معنا می‌نمود. خجالت را کنار می‌گذارم و می‌روم و جلو، دستم را می‌گذارم روی دسته‌های ویلچر! "ببخشید! میشه من هول بدم؟" فاز ایثار برداشته‌ام! حالا که کوله‌ام روی دوشم نیست لااقل هولش که می‌توانم بدهم. با کمی اصرار موفق می‌شوم. جاده آسفالت و شیب ملایم مسیر، کار را آسان می‌کند ولی به فاصله چند دقیقه یکبار مجبورم به دیگران قول بدهم که به محض اینکه خسته شدم ویلچر را به آن‌ها خواهم داد و هنوز نفر قبلی دور نشده یک نفر دیگر پیدایش می‌شود. هنوز یک ساعت نشده که در مسیر نگاه دکتر قرار می‌گیرم! "شما دارید هول می‌دید؟!" هول می‌شوم! "من خوبم! خسته نیستم! و..." تلاشم بی‌فایده است. می‌گوید با توجه به داغی هوا و شرایطی که دارم ممکن است سرم لازم شوم؛ ویلچر را می‌سپارم به اولین نفری که درخواست قبلی‌ها را تکرار می‌کند و با حسرت نگاهش‌ می‌کنم.

 

 

توقف بعدی، ساعت 10:40 دقیقه است؛ عمود 265 موکب ریحانه المصطفی. باورکردنی نیست ولی توقف برای ناهار و نماز است. غذا خورشت بامیه است و نمی‌دانم آن وسط سبزی پلو با ماهی از کجا پیدا می‌شود! همچنان بی‌حال و بی‌اشتها می‌روم و گوشه موکب دراز می‌کشم. یاد نکات پیاده‌روی می‌افتم و پایم را می‌آورم بالا و تکیه می‌دهم به دیوار که مثلا جلوی تورم پا را گرفته باشم که دختر کوچک موکب‌دار پیدایش می‌شود و پایم را ماساژ می‌دهد. خجالت‌زده بلند می‌شوم و می‌نشینم و حالی‌اش می‌کنم که لازم نیست اما به خرجش نمی‌رود و بالاخره بعد از صدبار تشکر کردن و ماجورین و مشکورین و... بی‌خیال می‌شود و می‌رود سراغ نفر بعدی. خانم موکب دار جوان و مهربان است. وقتی کارهایش تمام می‌شود، نزدیکم می‌نشیند و شروع به صحبت می‌کند. یکی از سوالاتش این است که ازدواج کرده‌ام یا نه؟ و در جواب لغتی که بکار می‌برم با تعجب و حیرت می‌گوید: "این واژه برای زنان مطلقه یا بیوه است! "رویم را طرف بچه‌ها می‌کنم با خنده و صدای بلند می‌گویم "دوستان لطفا دیگه از واژه عازبه استفاده نکنید!" موقع خداحافظی با چشمانی غرق اندوه دستم را می‌گیرد و می‌گوید "من باردارم، دو تا دختر دارم، دعا کن این بچه‌ام پسر شود!" بلند آمین می‌گویم و بغلش می‌کنم در حالی که آرزو می‌کنم کاش اینقدر فرصت داشتم تا قانعش کنم، عصر این حرفها گذشته است و دختر داشتن چقدر هم شیرین است.


 

دو تا توقف کوتاه دیگر هم می‌کنیم. یکی برای اینکه پای یکی از دوستان در اثر پیاده‌روی بدون کفش صدمه دیده و باید یکی از ویلچرها را خالی کنیم. توقف بعدی هم نوشابه، مهمان یکی از دوستان است.
ساعت 16:30، عمود 409، حسینیه طریق‌الشهاده توقف می‌کنیم برای شب ماندن. این بار چندان متعجب نمی‌شوم؛ چون قبلا شنیده‌ام از یک ساعتی به بعد، به سختی می‌توان موکب برای اقامت پیدا کرد. توی ساختمان موکب پنکه‌ها و کولر به شدت هوا را خنک کرده‌اند. پتو را برمیدارم می‌آیم وسط حیاط موکب، جایی که هنوز گرمای روز تمام نشده و غروب خورشید را می‌شود دید. حیاط با دیوار و چادر از جاده و قسمت مردانه مجزا شده است. یک گوشه‌ای که زیر دست و پا نباشد جاگیر می‌شوم و بلافاصله بعد از نماز بیهوش می‌شوم. قرار تجمع ساعت 3 نیمه شب است. تا صبح چند بار از خواب میپرم، بهت زده و بعد از کلی مکث یادم می‌آید که کجا خوابیده‌ام و چیزی که جلوی چشمانم قرار دارد آسمان شب است و خوشحال از اینکه کلی تا ساعت 3 مانده، وسط تب و لرز بیهوش می‌شوم.

روز دوم:

نگاهی به حالم کن ای ارباب...
ساعت 3:30 نیمه شب راهی می‌شویم. میان پخش مداحی و زیارت عاشورا و خنکی نسیم نیمه شب. بعید می‌دانم نظیر چنین احساس و احوالی را بشود جای دیگری پیدا کرد. همه به قدری هوشیار و با نشاط هستند که به سختی می‌توان باور کرد کسی از میان این جمع اهل شب‌ زنده‌داری نباشد. (اما حداقل یک نفری هست! حالا بماند که چه کسی!!!) ساعت 4:50 (عمود 480 ) برای نماز می‌ایستیم. بعد از نماز به جای مسیر تندرو از میان موکب‌ها حرکت می‌کنیم تا بچه‌ها بتوانند صبحانه بخورند و خدا رو شکر هر چه که اراده می‌کنند فراهم است. بالاخره وقتی آقای ورکش مطمئن می‌شوند که همه صبحانه خورده‌اند، وارد مسیر تندرو می‌شویم.
دعای عهد، هنگام طلوع فجر، زیر آسمان، در مسیر کربلا، آنقدر شیرین است که آرزو کنی که ای کاش زمین و زمان متوقف شود و تو تا همیشه در همین حال بمانی.

 

 تقریبا دوساعت بعد، یعنی حدود هشت صبح(ع611) استراحت نیم‌ساعته‌ای می‌کنیم و دوباره راهی می‌شویم. بین راه یک سینی سیب‌زمینی پخته پخش می‌کنند! باورم نمی‌شود زمانی برسد که از دیدن سیب زمینی پخته این همه خوشحال شوم! دست می‌برم و یک سیب‌زمینی کوچک بر‌می‌دارم و بعد از 36 ساعت ‌بی‌غذایی، اولین برکات الحسین را آرام آرام می‌خورم! چیزی حدود 25 کیلومتر را فقط با مایعات طی کرده‌ام و هنوز هم زنده‌ام! دکتر سفارش کرده است که مایعات را به مقدار زیاد ولی بسیار آرام و جرعه جرعه بنوشم و مهم‌تر از همه آنکه یخ و خنک نباشد! فکرش را بکنید که تشنه باشید و بی‌حال و از قضا یک لیوان آب خنک هم دستتان باشد اما مجبور باشید که صبر کنید تا گرم‌تر شود و آرام بنوشید تا معده‌تان هنگ نکند و بازی درنیاورد! زیر آفتاب داغ مسیر، لب‌هایتان خشک می‌شود. هر چقدر هم که بی‌معرفت باشید باز هم فکر اسرای کربلا راحتتان نمی‌گذارد. شاید بدتر از تشنگی ظهر عاشورا، تشنگی بعد از اسارت باشد. آن موقعی که آب هست. غذا هست، ولی تو دیگر نه دلت آب می‌خواهد و نه غذا! دلت فقط یک دل سیر گریه می‌خواهد...

 

دو ساعت بعد (عمود 678) روی زیلو‌های پهن شده زیر یک سایبان، ولو می‌شویم. اطرافمان پر از موکب‌هایی‌ست که غذا می‌دهند، اما کسی حس حرکت ندارد. گرمای هوا شروع شده و حس و حال بچه‌ها را گرفته است. اوضاعمان به قدری اسفبار به نظر می‌رسد که دختر کوچک خانواده‌ای که کنارمان نشسته‌اند، دو-سه تا لیوان آب بسته‌بندی خودشان را یا به قول خودمان کلوزمای (کلمه صحیح گلاس‌مای است!) برایمان می‌آورد. یک دفعه حضور خانم نظری با یک سینی پلو و خورشت عربی، توی ظرف‌های کوچک یک‌بار مصرف، همه را هیجان‌زده می‌کند. دکتر اشاره می‌کند کمی غذا بخورم، با تردید چند قاشقی می‌خورم، در حالیکه به این فکر می‌کنم که روزه‌داری در این مسیر آنقدر‌ها هم که فکر می‌کردم وحشتناک نیست؛ کاش من هم مثل شهید زنده (لقبی ست که آقای خباز به خانم سیفی داده‌اند) روزه (نذری) گرفته بودم. نیم ساعت بعد راهی می‌شویم و تا اذان ظهر حدود 60 عمود را طی می‌کنیم، تا ساعت 11:45 که می‌رسیم به موکب حق‌المبین (ع 736). موکب‌دار کتلت‌های داغ و تازه، بین دوستان پخش می‌کند و بچه‌ها هم انگار نه انگار که تازه ناهار خورده‌اند، چنان استقبالی می‌کنند که موکب‌دار بخاطر سیر کردن این همه گشنه، احساس رستگاری در دنیا و آخرت می‌کند. به اطراف نگاهی می‌کنم؛ آنقدرها هم که مرا ترسانده بودند، کثیف و وحشتناک نیست. شاید هم چون آن همه تعریف وحشتناک شنیده‌ام همه چیز عادی به نظر می‌رسد. یاد روزهای اول نجف می‌افتم. با تعجب به خاک روی میز دفتر گمشدگان نگاه می‌کردیم و زیر لب با هم پچ‌پچ می‌کردیم که "حالا اگر چند وقت یک‌بار دستمال بکشند بد نیست"؛ بعد که در خیمه گمشدگان مستقر شدیم و کارمان شروع شد، روزی دو بار دستمال کشیدن هم دردی را دوا نمی‌کرد، گرد و خاک با زندگی این مردم عجین شده است و ناراحت کننده‌تر از این وضعیت، تکبر بعضی از ما ایرانی‌ها و نوع برخودمان است که گاهی حتی علنی و گزنده، خودبرتربینی‌مان را به رخ میزبان متواضعمان می‌کشیم؛ مطمئنم اگر این برنامه را به دست ما می‌سپردند، نمی‌توانستیم به این خوبی و البته با این حد از اخلاص، از پس آن بربیاییم. (قیاس سرویس‌های بهداشتی ایران، در مسیر تهران-مشهد و نجف-کربلا برای اثبات این مدعا کافیست.)

 

روز دوم بیشتر از هر روز دیگری راه می‌رویم. آقای ورکش مرتب در حال جلو و عقب رفتن در طول کاروان است. به این فکر می‌کنم که بنده خدا بیشتر از همه ما راه رفته است که یکدفعه کنارم قرار می‌گیرد و پیشنهاد می‌دهد که کوله‌ام را به او بدهم. یک کوله هم پشتشان است! از ابتدای مسیر دیده‌ام که او یا دیگر آقایان گاهی دو کوله‌ای (یکی پشت و یکی جلو) هستند. این تازه سوای هل دادن ویلچر پر از کوله و چرخ دستی بدبار داروهاست. میان این همه شلوغی و دل مشغولی، این همه توجه و از خودگذشتگی که نکند بچه‌ها اذیت شوند، متعجبم می‌کند. با اصرار مقاومت می‌کنم و از پیشنهادشان تشکر می‌کنم. مشکلی با کوله‌ام ندارم. تازه از صبح تحویل ویلچر نداده‌ام که خودم حملش کنم و مثل تجربه دیروز نشود. می‌خواهم بدانم تا کجا می‌توانم طاقت بیاورم و چند مرده حلاجم! اصلا انگار کنار پیاده‌روی اربعین برچسب زده باشند "با کوله" و اگر بدون کوله برسم، رسیدنم قبول نیست!!!

بعد از ناهار تنها یک توقف نیم‌ساعته می‌کنیم، عمود 824 شربت آبلیموی تازه می‌دهند، باورش سخت است مثل یک توهم خنک، وسط گرمای کویر می‌ماند اما واقعی‌ست. بطری آب و لیوانی‌ست که پر می‌شود. همان‌جا توقف می‌کنیم تا نفسی تازه کنیم. نمی‌دانم اثرات شربت آبلیموست یا دوستان چه چیز انرژی‌بخش دیگری میان موکب‌ها نصیب‌شان می‌شود که با شروع مجدد حرکت، فاز شور برمی‌دارند. آقای خباز از بلندگو مداحی شور و واحد تند پخش می‌کند، طوری که کل جمعیت پشت سرشان جوگیر می‌شوند! آنقدر می‌رویم و تند می‌رویم که بعضی‌ها کم می‌آورند و می‌آییم کنار جاده، آقای خباز اما همچنان پرشور در حرکت است، به سختی صدایشان می‌کنیم و بالاخره برمی‌گردند سمت ما؛ صحنه جالبی‌ست، یک لحظه جمعیتی که از راهپیمایان (غیر از گروه ما) پشت سر آقای خباز شکل گرفته است دچار سردرگمی می‌شوند که چی شد و با حیرت برمی‌گردند سمت ما! آقای خباز برایشان دست تکان می‌دهند و با هم‌گروهی‌های جدیدشان(!) خداحافظی می‌کنند.

 

 

دو تا از دوستان جلوتر رفته‌اند برای پیدا کردن موکب مناسب برای اقامت امشب، هر چه تماس می‌گیریم موفق نمی‌شویم که پیدایشان کنیم، تصمیم بر این می‌شود که در یکی از موکب‌های اطراف بمانیم. موکب شباب قائم آل محمد (ع917). نمای موکب زیباست اما هیچ تناسبی با تاریکی و بلوک‌های سیمانی دیوارهای داخلش ندارد؛ گوشه‌ای می‌نشینم و به حالت خنده‌دار بچه‌ها نگاه می‌کنم؛ هر کدامشان که وارد می‌شود، اول کمی مکث می‌کند و بعد متعجبانه و بلند اعلام می‌کند که "اینجا چقدر تاریک است!" تاییدشان می‌کنم و منتظر نفر بعدی می‌شوم و... ناگهان صدای خانم زاهدی بلند می‌شود و با لحن طنزآمیزی می‌گوید: "که خانم فلانی، بهتر نیست عینک آفتابی‌تان را بردارید؟!" متحیر برمی‌گردم طرف صدا و همزمان دست می‌برم سمت عینکم! باورم نمی‌شود، فراموش کرده‌ام عینکم را بردارم!!! خنده‌ام می‌گیرد. هیچ توجیهی ندارم جز آن که بگویم "دکتر گفتن حالت خوب نیست و ممکنه سرم لازم داشته باشی!!!" همزمان بچه‌هایی که جلوتر رفته بودن، برمی‌گردن و شکایت می‌کنند که اگر دو عمود دیگر طاقت می‌آوردید، در موکبی خیلی خیلی بهتر از اینجا اقامت می‌کردید اما دیگر کسی اعتراضی ندارد! دوستان سرگرم دو دختر موکب‌دار شده‌اند و مشغول هدیه دادن و خندیدن هستند. به طرز شگفت‌انگیزی تعداد بچه‌ها رو به تصاعد است و چیزی شبیه مثلت گلدکوئست(!) به فاصله هر ده دقیقه، هر کدامشان با یک دختر کوچک دیگر برمی‌گردد و جمعیت دختران کوچک را به نزدیک 10 نفر می‌رساند. دخترها شیطان هستند و صدای دوستان درمی‌آید که "یک عمری ما خودمان دیگران را سرکار گذاشته‌ایم و حالا این‌ها ما را ایستگاه کرده‌اند!" یکی از دخترها که کمی بزرگتر است یک کتاب عربی به فارسی می‌آورد و سعی می‌کند ارتباط بگیرد، یکی دیگرشان، جوراب یکی از بچه‌ها را به زور گرفته است که بشورد. بقیه هم که کوچکترند خوشحال و بلند می‌خندند و بین دوستان در گردشند. بعضی‌ها که حوصله ندارند خودشان را به خواب می‌زنند تا از شیطنت کودکانه بچه‌ها در امان بمانند. صبح کاشف به عمل می‌آید که آقایان هم چندان بیکار نبوده‌اند و در شور و حالی عجیب، بخشی از دیشب را در موکب‌های اطراف مشغول کمک و میزبانی و تهیه مستند بوده‌اند. ذهنم می‌رود سمت آن شربت آبلیموی بهشتی و موکب‌های اطرافش و به این فکر می‌کنم که "آیا واقعا شربت آبلیمو این همه اثربخش است؟"

 

 

 

روز سوم:

السلام ای منزل عشق و وفا...
روز سوم ساعت 2:30 نیمه‌شب حرکت آغاز می‌شود. این نیم ساعت به جبران یا شاید بهتر بگویم در مجازات نیم‌ساعت تاخیر بامدادی دیروزمان است. هر چند که اغلب دوستان با توجه به گرمای وحشتناک هوا و شلوغی روز، پیاده‌روی شبانه را ترچیح می‌دهند و این مجازات خیلی هم برایشان شیرین تمام می‌شود. هنوز نماز صبح نشده که عمود 946 را رد می‌کنیم و وارد استان کربلا می‌شویم. برای کسی که بار اولش است این مسیر را می‌رود، از اینجا به بعد همه‌اش به انتظار رسیدن میگذرد.

 

 

ساعت 4:50 صبح ، (عمود 1042) موکب باب الحوائج موسی بن جعفر، برای نماز صبح توقف می‌کنیم. این بار کمتر در مسیر موکب‌ها می‌مانیم و وارد مسیر تندرو می‌شویم. حدود ساعت 7:30 می‌رسیم عمود 1120 و موکب معروف خدام‌الحسین؛ حلیم می‌دهند.کاملا ایرانی و خیلی خوشمزه، بعد از دو هفته غذای عربی و دو روز بی‌غذایی، انگار که دوباره جان گرفته باشم. نیم‌ساعت استراحت و حلیم و عکس معروف گروه و دوباره راهی می‌شویم.

 

 

مسیر به شدت شلوغ شده است. کاور سبز رنگ کوله‌های گروه و صدای مداحی کوله‌پشتی آقای خباز میان جمعیت گم می‌شود و پیدا می‌شود. این، اصلا شبیه آن چیزی نیست که در تلویزیون دیده‌ام یا تصور کرده بودم! این همه عظمت و شلوغی را نمی‌شود تصور کرد! عمود 1212 بعد از سه ربع استراحت، منتظریم تا بچه‌ها جمع شوند که یکی که نمی‌دانم کیست، با یک سبد پر از انار سراغمان می‌آید. از میان آن همه جمعیت، گروه ما را انتخاب کرده است. انارهایی سرخ و شیرین. همزمان نم‌نم باران هم شروع به باریدن می‌کند! انار! وسط بیابان‌های کربلا! زیر باران! هزار و یک تعبیر شاعرانه می‌توان برایش نوشت!

گرد و خاک‌های نشسته روی لباس و چادر بچه‌ها، زیر بارش لطیف باران حالت گل‌آلود به خود می‌گیرد. گرد زائر که می‌گویند حتما همین است، با خودم فکر میکنم، حتی اگر می‌خواستم هم، کثیف‌تر و پریشان‌تر از این حالت نمی‌توانستم به کربلا برسم!

 

 

 

سرعت گروه کم شده است، هنوز سه ربع نشده که برای ناهار توقف می‌کنیم. ساعت 10:45 تا ساعت یک، موکب گراشی‌های استان فارس. دیرخوابیدن دیشب، کار دست همه داده است و کسی حوصله ندارد برود بیرون غذا بگیرد، یکی از بچه‌ها می‌آید با دو ظرف غذای داغ، برای دو نفر مخاطب خاص! سوژه جدید گروه، خواب را از سر بچه‌ها می‌پراند. "الان ینی آشتی هستید؟"، "اونوقت ما بوق تشریف داریم؟" ، "خوشمزززه‌اس؟" خلاصه بالاخره بعد از آنکه موفق می‌شوند غذا را به صاحبانش شیرین(!) کنند، بی‌خیال می‌شوند و با روحی آرام، سری‌گشنه زمین می‌گذارند. بیرون موکب بچه‌ها زیر لب و شوخی جدی غر می‌زنند ما که چیزی نخوردیم و آقای ورکش چنان با تعجب و حالت منطقی پاسخ می‌دهند که: "خب چرا نیامدید بیرون غذا بگیرید؟" که جمعیت کوچک غرزنندگان سریعا متفرق می‌شوند. به جایش آقای ورکش قرص جوشان بیکمپلکس به همه می‌دهند و راه می‌افتیم. مقداری از مسیر را از میان موکب‌ها می‌رویم تا گشنه‌گان گروه چیزی بخورند و بعد دوباره وارد مسیر تندرو می‌شویم.

 

 

توقف بعدی هم خیلی زود اتفاق می‌افتد، درست یک ساعت بعد، حدود نیم ساعت استراحت می‌کنیم. هوا به شدت داغ است. همه خسته و کلافه شده‌اند، کم مانده مسیر باقیمانده را سینه‌خیز بروند که... بالاخره می‌رسیم!
ساعت 15:20 می‌رسیم به تقاطع جاده نجف و خیابان العباس. دلمان پر می‌کشد که با همان حال نزار و آشفته، خیابان را تا انتها برویم و برسیم به حرم، اما باید برویم محل اسکان... رو به امام علیه‌ا‌لسلام می‌ایستیم، خیره می‌شویم به نقطه‌ای در دوردست و سلام اول را می‌دهیم...

 

 

فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ ﴿۸۸﴾
چون براو وارد شدندگفتند: ای عزیز مصر،ماباهمه اهل بیت خودبه فقر و قحطی و بیچارگی گرفتارشدیم وبا متاعی ناچیز وبی‌قدر (حضورتو) آمدیم،پس برقدراحسانت نسبت به ما بیفزا و از ما به صدقه دستگیری کن،که خدا صدقه بخشندگان را نیکو پاداش می‌دهد.

 

 

ساعت 16:30 محل اسکان هستیم. یک ساختمان دو طبقه با دو در در کوچه، یکی برای همکف یکی هم برای طبقه بالا. همکف که بزرگتر است در اختیار خانم‌ها قرار می‌گیرد البته این بزرگتر نه به معنای حقیقی بزرگتر، بلکه تنها به این معناست که همه، جا شده‌اند و کسی توی کوچه نمی‌ماند! فقط یک سرویس بهداشتی و حمام، برای 35 نفر مشکل قابل‌توجهی است که اقامت کوتاه مدتمان مسئله را بی‌اهمیت می‌کند.

 

بعد از نماز عده محدودی از بچه‌ها عزم حرم می‌کنند، یعنی در واقع آنهایی که هنوز جانی دارند. جناب سرپرست با این هشدار که اگر شلوغ بود برمیگردیم و ممکن است حتی به بین‌الحرمین هم نرسیم، مسئولیت گروه را قبول می‌کنند و راهی‌ می‌شویم. در طول مسیر مرتب علامت و نشانه می‌گذارند که فلان مغازه را دیدید؟ یا فلان خیابان؟ اگر گم شدید از این مسیر و.... برگردید! احساس می‌کنم مردمک چشمانم گشاد شده است. همه وجودم نگاه است، اما بی‌فایده است! خیابان‌های منتهی به حرم به شدت شلوغ است. خیل عظیم زائران، دسته‌های عزاداری و تلاش موکب‌داران برای پخش نذری و... . گیج نگاه می‌کنم. ذهن خسته و مشتاقم تحمل این همه ورودی را ندارد! صدایم درنمی‌آید اما شک ندارم اگر گم شوم هیچ کدام از علامت‌ها را بخاطر نخواهم آورد، دست یکی از بچه‌ها را محکم میچسبم و تمام تلاشم را می‌کنم تا تحلیل درستی از مسیر پیدا کنم، اما روحم چنان مشتاق و بی‌قرار است که در مقابل تمام داده‌ها، error می‌دهد؛ عاقبت دست از سرش بر‌میدارم و خودم را می‌سپارم دست امام و ذهنم مشغول این موضوع می‌شود که "حالا رسیدی؛ بعد از سه روز طولانی؛ بعد از این همه سال انتظار؛ خب حرف بزن! حالا چه می‌خواهی از امام؟!" هنوز درگیر این مسئله هستم که چه بگویم و چگونه ادب ورود را به جا بیاورم که مسیر قفل می‌شود! باور کردنی نیست اما پیش‌بینی آقای ورکش درست درمی‌آید. می‌پیچیم توی یک کوچه خلوت و حلقه می‌زنیم دور آقای ورکش، سرپرست یادآور عهد قدیم می‌شود که "اگر حقی به گردنتان دارم از ادامه این مسیر منصرف شوید و صلاح نیست و ... و با این وجود اگر می‌خواهید بروید من مانع نمی‌شوم!" دو گروه دو نفره، قبل از این اتمام حجت، از گروه جدا شده‌اند! غصه‌دار نگاه می‌کنم. راه بسته است، هر چند که با ترفند و سرعت می‌شود از مسیر گذشت و اگر بگذری به احتمال زیاد، حرم در قسمت خانم‌ها آنقدرها شلوغ نخواهد بود و یک شب‌جمعه تا صبح فرصت داری یک دل سیر با امام حرف بزنی و ... آقای ورکش منتظر پاسخ است. چشمم می‌افتد به نوک گلدسته طلاییِ زیبایی که از دور پیدا شده... صدای دسته‌های عزاداری توی سرم می‌پیچد، صدای آقای ورکش که "من مانع نمی‌شوم" و بعد همه صداها منتهی می‌شود به این جمله که "اگر حقی دارم!" نمی‌دانم این جمله را اتفاقی گفته‌اند یا ... نمی‌دانم منظورشان حق سرپرستی‌ست... اصلا نمی‌دانم خودشان کدام حق مدنظرشان بوده است! من اما، یک حق، بدجوری روی گردنم سنگینی می‌کند، میان خیل کاروان‌های پر دبدبه و کبکبه‌ای که از بردن خانم‌های تنها، شانه خالی می‌کنند، میان تمام افکار خودخواهانه‌ای که می‌گوید اربعین محلی برای حضور خانم‌ها نیست، یک نفر پیدا شده و این سختی را به جان خریده و ... . حال دلم خوب نیست، به سختی بغضم را می‌خورم و قبل از آن‌که اشک‌هایم سرازیر شود، می‌گویم من منصرف شدم. می‌رویم یک جای دورتر، وسط یک میدان می‌نشنیم، آقای خباز روضه می‌خوانند و زیارت عاشورا و ... . نمی‌دانم خودم را دلداری بدهم که خدا رو شکر حداقل یک شب جمعه در یک کیلومتری امام حسین علیه‌السلام زیارت عاشورا خواندی، یا به خودم بدوبیراه بگویم که این همه راه آمدی و لیاقت نداشتی که امام راهت بدهند، اشک امان نمی‌هد، آنقدر می‌آید تا بالاخره احساس می‌کنم می‌توانم نفس بکشم... . ساعت 12 نیمه‌شب می‌رسیم خانه.

 

روز چهارم:
إرفع رأسک...
صبح ساعت هشت، از پچ پچ بچه‌هایی که از حرم برگشته‌اند بیدار می‌شویم. برایمان از موکب‌ها صبحانه گرفته‌اند. هر کدامشان یک نایلون، نان و پنیر و تخم‌مرغ و هر آنچه که در مسیر پیدا می‌شده... . قرار می‌شود زیارت اربعین را ساعت10، طبقه بالا بخوانیم و برای نماز برویم حرم، در راه از موکب‌ها ناهار بگیریم و بعد از زیارت برگردیم خانه. ساعت ده‌مان میشود 11:30، بعد از دعا و نماز، یک جلسه مهم تشکیل می‌شود! بعد از تقدیر و تشکر از اینکه گروه خوبی بوده‌ایم و مسئولین را اذیت نکرده‌ایم (بله ما چنین گروهی بودیم!)، سرپرست نظرسنجی می‌کنند در مورد سفر به کاظمین و سامرا. البته قبلش کلی از مصائب و سختی‌های این سفر می‌گویند و اینکه چندین کیلومتر پیاده‌روی در پیش داریم و کسانی که خسته و زخمی و بیمار هستند اصلا فکر این سفر را نکنند و همراه گروه اصلی صبح شنبه به نجف خواهند رفت و سر فرصت و در آرامش، حرم امیرالمومنین را زیارت خواهند کرد. آن‌هایی که اعلام آمادگی کنند باز هم تاییدیه سرپرست را لازم دارند و اگر تایید بشود، ساعت دو نیمه شب به مقصد سامرا راهی خواهند شد. لیست دست به دست می‌چرخد تا هرکس مقصدش را تعیین کند. در موقعیتی قرار می‌گیرم که آخرین نفر باشم! جذابیت دیدار مجدد پدرم امیرالمومنین علیه‌السلام، وصف ناشدنی‌ست اما با خودم فکر می‌کنم که شاید دیگر فرصت زیارت سامرا پیش نیاید. لیست را نگاه می‌کنم کمتر از پانزده نفر برای سامرا اعلام آمادگی کرده‌اند. کمی مکث می‌کنم و می‌نویسم سامرا!
آقای ورکش یک خبر جالب دیگر هم دارند! همسایه روبرو، برای ناهار دعوتمان کرده است. بعد از جلسه می‌رویم خانه همسایه. قیافه‌هایمان دیدنی است. ناهار! و ما ادراک ناهار؟! از این به بعد "ناهار افسانه‌ای کربلا" اگر به گوش‌تان خورد، یک سفره بزرگ و رنگارنگ را تصور کنید که اصالتا عربی‌ست اما سعی شده باب میل میهمان ایرانی طبخ شود. شوید پلو با مرغ، سالاد شیرازی، سبزی‌خوردن، دسر،ماست، میوه، خرمای تازه، نوشابه و ... . بعد از ناهار یک شرفتمونای اساسی اجرا می‌کنیم (سرود عربی تشکر از موکبداران) و بعد از کلی تشکر برمی‌گردیم خانه.

 

 

دوباره یک گروه داوطلب تشکیل می‌شود برای حرم رفتن و دوباره آدرس و نشانه دادن‌های آقای ورکش و دوباره شلوغی مسیر و... این بار می‌رسیم به ورودی بین‌الحرمین، به گروه‌های دو-سه نفری تقسیم می‌شویم و قرار می‌شود، نیم ساعت بعد از نماز مغرب روبروی باب الرجاء باشیم. این یعنی دو ساعت وقت داریم که با توجه به وسعت حرم و شلوغی و ... فرصت کمی‌ست. با دو نفر از بچه‌ها روانه می‌شوم. بینشان من اولین بار است که زائر آقا شده‌ام. ورودی باب الرجاء یک تابلوی بزرگ دارد که نوشته: "السلام علیک یا شفیع المذنبین" می‌گویم "این ورودی دقیقا به دردِ حال و روز من می‌خورد." توی شلوغی اطراف اما صدایم به کسی نمی‌رسد و جلوتر می‌رویم؛ مثل یک روشندل که دستش را بگیرند، هیچ تصور ذهنی از هیچ جهت و مکانی ندارم. وارد بین‌الحرمین می‌شویم. همان نخل‌های معروف حاشیه حرمین، همان دو حرم زیبا... . هر کداممان حال و هوای خودش را دارد، چاره‌ای نیست، تصمیم می‌گیریم از هم جدا شویم تا سرعت عملمان بالا برود، آخرین توصیه را از یکی از دوستان دریافت می‌‌کنم که "اگر میخواهی بروی داخل، معطل کفشداری و ... نشو، کفش‌هایت را یک جایی قایم کن و برو داخل!" نگاهی به کفش‌های خودش می‌کنم، دمپایی پوشیده است! کاملا برنامه‌ریزی شده بدون کیف و گوشی و کفش آمده است. کلی بابت اینکه زیارت اولم است، التماس دعا می‌شنوم و راه می‌افتم سمت حرم. سربند سیاه رنگ یازهرا به پیشانی بسته‌ام که مثل حر به آبروی مادرشان علیها‌السلام، مرا بپذیرند. به نام ورودی نگاه می‌کنم تا موقع برگشت راه را گم نکنم که غرق حیرت و شرمندگی می‌شوم: "باب الکرامه"! ... اِرفع رأسک یا حر... از باب کرامت راهم می‌دهند، این خاندان کریم، مهربان‌تر از آن هستند که طاقت داشته باشند بنده‌ای سرشکسته و شرمنده به حضورشان وارد شود...!
گوشی را تحویل می‌دهم و حیرت زده با شلوغی وحشتناک کفشداری روبرو می‌شوم! باید تصمیم بگیرم یا به کفش‌های راحتم که کل سفر را بامن همراهی کرده‌اند بچسبم و دو ساعت فرصتم را توی کفشداری معطل بمانم، یا این ریسک را بپذیرم که بقیه سفر را بدون کفش‌هایم قدم بردارم. جوابش واضح است. زیر یکی از کمدهای امانت کفش‌هایم را قایم می‌کنم و می‌روم داخل... .


 

 

 

همه سر ساعت می‌رسند به محل قرار ،به جز یکی از بچه‌ها. آقای سرپرست حالش خوب نیست. به نظر می‌رسد که تب و لرز کرده است. بعد از کلی انتظار، یکی از آقایان با پرچم گروه، در محل قرار منتظر می‌ماند و بقیه راه می‌افتیم طرف خانه و چون پرچم نداریم، آقای خندق‌آبادی یک سربند زردرنگ می‌گیرند دستشان که مثلا پرچم و قرار می‌شود به صف و دست روی شانه جلویی حرکت کنیم تا میان شلوغی وحشتناک مسیر همدیگر را گم نکنیم و اصولا از آنجایی که همگی ما عاشق صف بستن هستیم، تنها نیمی از مسیر را دو نفر، یعنی آقای خندق‌آبادی و آقای عبدالحسینی در یک صف دو نفره طی می‌کنند و در ادامه، خوشحال و رها، بی‌خیال صف بستن می‌شویم و دورهمی، به مسیر ادامه می‌دهیم.

 

 

مسیر حرم تا خانه طولانی‌ست، با ماشین بیش از نیم‌ساعت زمان می‌برد. آقای ورکش می‌گویند که همسایه روبرویی دوباره دعوتمان کرده‌است و بهتر است زودتر برسیم تا معطلمان نشوند، هرچند که خودشان آنقدر بدحالند که یک‌راست برای استراحت به محل اسکان می‌روند. سفره شام از ناهار هم مفصل‌تر و رنگین‌تر است. عکسش را می‌فرستم برای ایران و خیلی سریع یک جواب طنز می‌آید که "رفته‌ای پیاده‌روی یا پارتی؟!!!"




ین‌‌بار چند تا از بچه‌ها با اصرار زیاد مشغول شستن ظرف‌ها می‌شوند و بقیه می‌روند که بخوابند، وارد کوچه که می‌شوم به سرفه می‌افتم، 2-3 شب است که موقع خواب از بس سرفه می‌کنم بدخواب می‌شوم اما این بار سرفه‌هایم جدی‌تر و قطع نشدنی‌است. احساس خفگی و تنگی‌نفس می‌کنم. به پیشنهاد آقای دکتر به طبقه بالا می‌روم تا دارو بگیرم. دو نفر دیگر از خانم‌ها هم می‌آیند. در طبقه بالا هر کدام از آقایان مشغول کاری‌ هستند؛ حرف می‌زنند، وسایلشان را جمع و جور می‌کنند، آقای خندق‌آبادی سرپرست گروه سامرا، میان این همه سروصدا خوابیده‌ است، شاید کلمه "بیهوش شده‌ است" واژه مناسب‌تری باشد. آقای ورکش هم با قیافه تب‌دار داخل کیسه خواب‌ نشسته‌ و مشغول صحبت است. دکتر چند تا قرص و آنتی‌بیوتیک می‌دهد، دارم سعی می‌کنم زمان مصرف هر کدامشان را از دکتر یاد بگیرم که در تیررس نگاه آقای ورکش قرار می‌گیرم. میان شلوغی اتاق می‌پرسندکه : "شما با این حالتان می‌خواهید بروید سامرا؟" میگویم "من خوبم، مشکلی در راه رفتن و انرژی و... ندارم" دکتر سرش به یکی از دیگر از بچه‌ها گرم شده است و دارند دستور دارویی می‌دهند. آقای ورکش با تعجب نگاهم می‌کنند، برای آنکه قضیه ختم بخیر شود، می‌گویم "اصلا اگر آقای دکتر بگویند نرو، نمی‌روم! من واقعا خوبم." میان آن همه صحبت و حرف یک دفعه یکی از آقایان حرفم را روی هوا می‌زند! "یعنی اگر آقای دکتر بگویند نمی‌روید؟!" یک لحظه اتاق ساکت می‌شوند و همه منتظر من و دکتر می‌مانند. با تردید به دکتر نگاه می‌کنم و می‌گویم "من خوبم و می‌توانم بروم!" و کاش این جمله را نگفته بودم! دکتر می‌گویند به استراحت کامل نیاز دارید و بعد شرح مفصلی از وضعیت ریه و حنجره‌ام می‌دهد و از نظر علم و احتمالات پزشکی و عفونی و باکتریایی تا جایی جلو می‌روند که در صورت رفتن به نجف هم باید در استراحت کامل بمانم و حرم نروم!!! بقیه همچنان منتظر، نگاهم می‌کنند در حالیکه هیچ تلاشی برای پنهان کردن لبخند پیروزمندانه‌شان نمی‌کنند! نگاهم را به زیر می‌اندازم و تسلیم شده و مغبون می‌گویم، "باشه قول میدم اگر تا صبح حالم بهتر نشد، نرم!" کمتر از نیم‌ساعت بعد، بچه‌ها لابی می‌کنند که چون حال آقای ورکش خوب نیست، قاعدتا به کمک جانشین برنامه، احتیاج بیشتری هست و بهتر است به صورت داوطلبانه از رفتن به سامرا انصراف دهید. تکلیف من که روشن بود، بقیه هم کوتاه می‌آیند و دو-سه نفر به جبران مافات راهی حرم اباعبدالله می‌شوند.


روز پنجم:
بعد از 1400 سال...
صبح ساعت شش خانم نظری با این جمله که "مگه نمی‌خواید برید سامرا؟" بیدارم می‌کنند. آنقدر خوابم عمیق شده است که فکر می‌کنم دارم خواب می‌بینم، اما خانم نظری به سرعت در حال حاضر شدن است. یادم می‌افتد که دیشب موقع لابی کردن حضور نداشته است. می‌گویم "شما دیشب نبودید و..." متحیر نگاهم می‌کند: "ولی الان خود آقای خندق‌آبادی به من زنگ زدن و گفتن بگید بچه‌های سامرا بیایند!" از جا می‌پرم. دو دل مانده‌ام بین رفتن و ماندن. خواب کامل دیشب حالم را بهتر کرده است، اما تصمیم دیشب گروه، مانعم می‌شود. دو نفر از بچه‌ها حالشان از دیشب بدتر شده، انصراف می‌دهند. سه نفر هم که رفته‌اند حرم و تا دو ساعت دیگر برنمی‌گردند. دو نفر دیگر با سرعت در حال حاضر شدن هستند. باز هم سعی می‌کنیم برنامه را کنسل کنیم. در لحظه آخر وقتی می‌بینم، دارند بدون من می‌روند، کوله‌ام را برمی‌دارم و می‌دوم بیرون. خانم حقانی یک ماسک خوب می‌دهد تا احتمالات پزشکی دیشب را خنثی کنم. (از همین‌جا از ایشون خیلی تشکر می‌کنم!)
ساعت هفت صبح، شش نفری، پیاده، راه می‌افتیم طرف گاراژ نجف، هنوز دو-سه کیلومتر نرفته‌ایم که، یک راننده عراقی که ماشین شاسی‌بلند آمریکایی‌اش را پارک کرده کنار خیابان، پیشنهاد می‌دهد برساندمان به سامرا و ... . ظاهرا رقم پیشنهادی‌اش بالاست و آقای خندق‌آبادی قبول نمی‌کند، راننده توضیح می‌دهد که مسیری که برای گاراژ نجف در پیش گرفته‌ایم اشتباه است و دارد آدرس می‌دهد که یک ون قدیمی کنارمان توقف می‌کند، قیمت پیشنهادی ون آنقدر عجیب است که راننده GCM شاکی می‌شود و تصمیم می‌گیرد خودش، ما را به گاراژ برساند. موقع پیاده شدن، می‌گوید اسمش ابورضاست و شماره‌اش را می‌دهد تا اگر پشیمان شدیم، خبرش کنیم. بعد از مقداری پیاده‌روی و گشتن، ماشین‌های سامرا را پیدا می‌کنیم، ون‌های قدیمی که اول می‌روند سامرا، آنجا منتظر می‌شوند تا زیارت کنیم بعدش کاظمین و از آنجا هم نجف، حدود 20 نفر ظرفیت دارند. می‌نشینیم توی ماشین به انتظار؛ فقط ما هستیم. هر از گاهی یکی آه می‌کشد که "ماشین ابورضا خوب بودا!"، "چقدر راحت بود!"، " این ماشین‌ها چقدر معطلی دارد" و ... . آقای خندق‌آبادی پیاده شده است و دنبال کاری رفته‌است. یک دفعه همه تعارف را کنار می‌گذارند و صراحتا می‌گویند که "اگر با قیمت بالای ابورضا مشکلی ندارید خب با همان برویم و این همه معطل نشویم". همه قبول می‌کنیم و آقای خندق‌آبادی را خبر می‌کنیم. جناب جانشین با سرپرست تماس می‌گیرند برای کسب تکلیف... میان حرف‌هایشان یک جوری که ما بشنویم می‌گویند "نه این‌ها چهار درصدی هستند و بنظر می‌رسه مشکلی نداشته باشند." با اعلام برائت از جمیع چهاردرصدی‌های عالم، قرار می‌شود که مابه‌تفاوت قیمت ابورضا را خودمان بدهیم و همه خوشحال قبول می‌کنیم و مثل زندانی‌های تازه آزاد شده از ماشین ون که تازه بعد از سه ربع پر شده بود، می‌پریم پایین. تا ابورضا با ماشینش برسد، از یکی از موکب‌ها صبحانه می‌گیریم و روی چمن‌های وسط بلوار صبحانه می‌خوریم. همین یک ساعت پیش، یکی از خانم‌ها آرزو کرده بود که "چقدر خوب می‌شد اگر صبحانه داشتیم و توی یک فضای سبز می‌نشستیم و بی خیال صبحانه می‌خوردیم." بنظر می‌رسد در سرزمین آرزوها حضور داریم. ابورضا می‌رسد و ساعت 9 راه می‌افتیم سمت سامرا.


 

ابورضا سی وچند ساله به‌نظر می‌رسد. آدم خوش خلقی‌ست. از خودش و خانواده‌اش می‌گوید، اینکه چهار بچه دارد، دو سال است که ساکن کربلا شده، 20 روز گذشته موکب داشته‌اند و این مدت مسافران زیادی را در مسیر کربلا و نجف و... جابه‌جا کرده است. می‌خواهد بداند که نسبت ما با هم چیست. عدم احساس امنیت در یک کشور غریب و احتیاط دخترانه‌مان باعث می‌شود که سریع من و خانم نظری بشویم دو خواهر آقای خندق‌آبادی، بقیه هم فامیل، البته راننده پیش خودش، مادر آقای بیژن‌زاده را مادر ما حساب می‌کند و خانم سیفی را لابد عمه‌مان و آقای شکری‌زاده‌ را پدرمان. بحث ماشین برای آقایان جذاب است و با اشتیاق مشخصات ماشین را بررسی می‌کنند؛ مدل 2009، هشت سیلندر، با قدرت موتور 5000 و... . خلاصه با شعار "الموت لامریکا" کل مسیر را طی می‌کنیم. آقای خندق‌آبادی در میان راه، مسیری که باید پیاده می‌آمدیم تا به اتوبوس‌های دو طبقه معروف سامرا برسیم را نشان می‌دهند، واقعا مسیر زیادی است اما ظاهرا آقا علیه‌السلام ما را VIP به حضور پذیرفته‌اند. جاده به شدت خراب است. دست‌اندازهای وحشتناکی دارد و گرد و خاک غلیظی به هوا می‌رود. بابت ماشین و ماسک خدا را شکر می‌کنم، بدون اولی قطعا ستون فقراتمان نابود می‌شد و بدون دومی، بلاشک خفه می‌شدم. گوشی‌ام را چک می‌کنم، کانال آپدیت شده و عکس گروه را گذاشته‌اند که ساعت ده صبح از کربلا به سمت نجف راه افتاده‌اند. فقط یک چیزی در عکس عجیب است. همه یک جوری نشسته‌اند و اخم کرده‌اند که انگار یکی دعوایشان کرده است!!!

 

 

راننده از آقای خندق‌آبادی می‌خواهد که شعر یا نوحه‌ای بخواند. آقای خندق‌آبادی هم توی گوشی‌اش دنبال یک مداحی می‌گردد، منظور راننده اما چیز دیگریست و دنبال اجرای زنده می‌گردد. عاقبت وقتی نمی‌تواند جناب جانشین را راضی کند،خودش شروع به خواندن می‌کند. نوحه زیبایی از زبان حضرت زینب خطاب به حضرت عباس علیه‌السلام می‌خواند، صدای گرمی دارد و اشک گروه را درمی‌آورد. بالاخره حرف‌هایمان تمام می‌شود و بی‌صدا به خواب می‌رویم. ساعت 12 می‌رسیم بغداد، زیبا و قشنگ، با تنوع حجابی جالب توجه! جالب اینکه همان موقع هم دوستان می‌رسند نجف.


 

در مسیرمان تا بغداد و بعد از آن، پر از ماشین‌ها و کاروان‌های نظامی و ارتشی‌ست که برای نگاه ما، عجیب و بیگانه است. حتی شاید هم کمی حس عدم امنیت ایجاد می‌کند. بعد از بغداد به سمت سامرا به ازای هر 20 کیلومتر یک گیت نظامی است برای بازرسی، هر چند پیاده‌مان نمی‌کنند اما سرعت‌مان را کم می‌کند. همه این‌ها باعث می‌شود که به این فکر کنم که سامرا بعد از 1400 سال، هنوز هم یک شهر نظامی و امنیتی‌ست. در مورد حضور داعش در عراق می‌پرسیم به نخلستانی در سمت راست‌مان اشاره می‌کند، می‌گوید آن طرف در اطاریه هنوز هم داعش حضور دارد! با اشتیاق در مورد سردار سلیمانی صحبت می‌کند و می‌گوید: "داعش حتی از اسم سردار هم وحشت دارد و موجب عقب نشینی آن‌ها شده است."


 

هر چه به سامرا نزدیکتر می‌شویم، گرما و شوقی در وجودم جان می‌گیرد که قبل از شروع سفر وجود نداشت! انگار که به سمت آشنایی که سالهاست ندیدمش در حرکت هستم.
ساعت سه‌و‌ربع به یک پارکینگ بزرگ می‌رسیم؛ ماشین نمی‌تواند از اینجا جلوتر برود. راننده برای استراحت، در ماشین‌ می‌ماند، ما هم کوله‌هایمان را در ماشین می‌گذاریم و بعد از مقداری پیاده‌روی به یک فضای باز می‌رسیم. همه چیز با سرعت در جریان است. اتوبوس‌های دو طبقه،کامیون‌ها و تریلی‌ها می‌آیند و ظرف چند ثانیه، به حد انفجار و آویزان بودن افراد از در و دیوارشان پر می‌شوند و راه می‌افتند. با اینکه شش نفر بیشتر نیستیم اما سه نفرمان جا می‌مانند. اتوبوس حرکت می‌کند، برای هم دست تکان می‌دهیم و اشاره می‌کنیم که در مقصد اتوبوس‌ها منتظرشان می‌مانیم. بعد از حدود بیست دقیقه می‌رسیم به مقصد اتوبوس‌ها، جمعیت پیاده‌ می‌شوند. همه به یک جهت مشترک در حرکت هستند. سه نفر جامانده با ماشین بعدی می‌رسند. ما هم به همان جهت مزبور حرکت می‌کنیم.


 

 

 

شهر، مثل شهرهای مرزی فیلم‌های وسترن است. عجیب و خاکی! کلی راه می‌رویم و چند گیت را رد می‌کنیم. هیچ تصوری از مقصدمان ندارم و اصلا نمی‌توانم حدس بزنم که کی می‌رسیم. آقای خندق‌آبادی کمی عقب‌تر از ما در حرکت است یک لحظه متوجه می‌شویم که ایستاده‌اند و به یک کوچه در سمت راست که جلویش با نرده‌های آهنی مسدود شده، خیره مانده‌اند. برمی‌گردیم عقب، با تعجب می‌پرسند" این گنبدحرمین است؟" از شدت حیرت آه می‌کشیم. گنبد بزرگ و طلایی، در فاصله کوتاهی از ما قرار دارد! غریب و مهجور!




 

باز هم پیاده می‌رویم؛ بالاخره ساعت 16:30به سر در ورودی حرم می‌رسیم. خراب و خاک آلود، باور کردنی نیست! برای ما که از حرم، تصوری شبیه حرم رضوی را داریم، تصویر روبرویمان غم‌انگیز است. دو امام بزرگ شیعیان، دو بانوی بزرگوار، و این همه اتفاق تاریخی مهم، همه‌اش محبوس در مکانی که علی‌رغم همه تلاش‌ها و توجه‌ شیعیان مهجور و غریب مانده است.


 

بعد از کلی معطل شدن بخاطر تجدید وضو، بالاخره وارد حرم می‌شویم. این بار از باب‌المراد و چقدر به حال دل ما می‌خورد این نام! انگار که واقعا به مراد قلبی‌مان رسیده باشیم. از آنچه که می‌بینم غرق حیرت می‌شوم! رواق داخلی و ضریح به قدری زیبا و لطیف هستند که برای لحظاتی تنها، محو زیبایی خیره‌کننده آن می‌شوم. نمی‌دانم تا به حال به این موضوع توجه کرده‌اید یا نه! هر حرم و بارگاهی نیرو و احساس منحصر به فرد خود را دارد، که متفاوت از حرم‌های دیگر است؛ مثلا در حرم رضوی، رأفت امام رئوف کاملا محسوس است. در حرم امیرالمومنین امنیت، لطافت و آرامش پدرانه‌ای را تجربه کردم که در تمام عمرم بی‌نظیر بود و در هیچ یک از حرم‌های دیگر تجربه نکرده بودم. همان حسی که جاذبه‌اش، مرا در نظرسنجی سرپرست، برای انتخاب بین نجف و سامرا مردد کرده بود. حالا دوباره همان آرامش و امنیت تمام وجودم را دربرگرفته است. نگاه لطیف و گرم امامین را روی پوستم حس می‌کنم. رسیده‌ام به نقطه تولد و غیبت امام زمانم عج، اگر بپذیریم که امام هر امت، پدر آن امت محسوب می‌شود، تجربه احساس و انرژی مشابه این حرم با حرم امیرالمومنین که پدر امت اسلام است، قابل درک می‌شود. ناخودآگاه دعای فرج را می‌خوانم، به انتهای دعا می‌رسم و دوباره از ابتدا تکرار می‌کنم... .




 

حرم آنقدرها که از بیرون نشان می‌داد شلوغ نیست! اصلا تعبیر خلوت چه بسا مناسب‌تر باشد. می‌روم سرداب غیبت. یک صحن بزرگ ساخته‌اند با سنگفرشی از مرمر سبز. صف کوتاهی از خانم ها به انتظار زیارت پنجره کوچک سرداب ایستاده‌اند. زیارت می‌کنم و بلافاصله نماز مغرب شروع می‌شود. به فاصله نیم ساعت بعد از نماز قرار تجمع داریم. آقای خندق‌آبادی کیک و آبمیوه خریده‌اند، به جای ناهار که نخورد‌ه‌ایم. مسیر برگشت متفاوت از مسیر رفت است تا می‌رسیم به پارکینگ اتوبوس‌ها؛ همینطوری ایستاده‌ایم و ارزیابی می‌کنیم که سمت کدام اتوبوس یا کامیون بدویم، که یک راننده برایمان دست تکان می‌دهد؛ خوشحال و پیروزمندانه، به عنوان اولین مسافران مینی‌بوس سوار می‌شویم. از روی رودخانه می‌گذریم و آخرین تصویر از گنبد طلایی و نورانی عسکریین را در آن طرف آب‌های رودخانه، در ذهنم ثبت می‌کنم.


 

لوکیشن ماشین‌مان را روی نقشه ثبت کرده‌ایم که اگر نکرده بودیم، قطعا پیدا کردنش کار غیرممکنی به نظر می‌رسید. راننده توی ماشین خواب است. بیدار که می‌شود اول از همه اشاره می‌کند به مقدار نانی که از صبحانه توی ماشین مانده، عذرخواهی می‌کند که مقداری از آن را خورده است. یک کیک و آبمیوه به راننده می‌دهیم و راه می‌افتیم.


 

ساعت21:30 میرسیم کاظمین. شهر در غبار غلیظی از دود گازوییل و خاک فرو رفته است. اینجا هم باید ماشین را پارک کنیم و پیاده برویم. بعد از پیاده‌روی و عبور از چند گیت، شش نفری سوار یک پراید می‌شویم. ماشین صلواتی‌ست. راننده به انگلیسی می‌پرسد که به چه زبانی می‌توانیم صحبت کنیم؟ آقای خندق‌آبادی‌خیلی جدی جواب می‌دهند: "بَس عراقی"! (فقط عراقی) متاسفانه هیچ‌کداممان نمی‌توانیم جلوی خنده‌مان را بگیریم؛ اما راننده، خیلی مهربان به عراقی پیشنهاد می‌دهد اگر جایی برای اسکان نداریم، برویم منزلش؛ می‌گوییم بعد از زیارت عازم نجف هستیم، التماس دعا می‌گوید و روبروی باب امام علی پیاده می‌شویم. برخلاف سامرا همه چیز تمیز و براق است. گوشی‌هایمان را تحویل می‌دهیم و قرار می‌گذاریم برای یک ساعت دیگر، یعنی یازده شب. توی صحن بیرونی حرم، چرخی می‌زنم و بعد از تجدید وضو می‌خواهم از یکی از درها وارد صحن بشوم، به سبک این مدت سرم را بالا می‌کنم تا نام ورودی را بخوانم، نام یک غریبِ آشناست... به اعتبار امام رضا علیه‌السلام، راهم می‌دهند به حریم حرم... .




 

بعد از زیارت می‌رویم یک رستوران و شام، شاورمای عربی می‌خوریم. ساعت 12:30 به ماشین می‌رسیم. توی ماشین راننده برایمان نوحه می‌خواند و بعدش دانه دانه خوابمان می‌برد. تمام سعیم را می‌کنم که بیدار بمانم اما بی‌فایده است. آنقدر گیجم که سرم محکم می‌خورد به شیشه کنارم و دیگران را هوشیار می‌کنم. راننده می‌پرسد "شیشه را بدهم پایین؟" دیگران تفهیمش می کنند که نه سرش خورده است به شیشه!!! صاف می‌نشینم و سعی می‌کنم چشمانم را باز نگه دارم. درست پشت سر راننده نشسته‌ام. توی آیینه جلو، قیافه خسته راننده را می‌بینم. دست کمی از ما ندارد. به سختی بیدار مانده است. هر از گاهی از یک گیت امنیتی رد می‌شویم، مجبور می‌شود شیشه را پایین بدهد و در مورد مسافران ایرانی‌اش توضیح بدهد، کمی هوشیار می‌شود و دوباره قیافه‌اش خواب‌آلود می‌شود. به آقای خندق‌آبادی که کنار راننده نشسته‌اند نگاه می‌کنم. آن بنده خدا هم به سختی بیدار نشسته است مرتب دست می‌کشد روی چشمانش و جابه‌جا می‌شود تا خوابش نبرد، بقیه هم بیهوش شده‌اند. نگاه می‌کنم تا یک خوراکی پیدا کنم و به راننده بدهم بلکه سرحال شود، چیزی پیدا نمی‌کنم. توی فکر هستم که با راننده صحبت کنم تا خواب از سرش بپرد اما شرم و حیا مانع می‌شود از طرفی فکر می‌کنم شاید به غیرت برادر ایرانی‌ام بربخورد. ساکت به جلو نگاه می‌کنم و حالت گیج راننده، یک دفعه در کمال ناباوری می‌بینم سرش می‌افتد روی فرمان و سریع سرش را بلند می‌کند، نگاهم وحشت‌زده می‌چرخد سمت آقای خندق‌آبادی، او هم با چشمان حیرت‌زده ذل زده است به راننده! تمام پررویی‌ام را جمع می‌کنم و به عربی، خطاب به راننده می‌گویم: "میخواهید توقف کنید و کمی بخوابید؟" می‌گوید نه اما چند متر جلوتر، جلوی یک موکب می‌ایستد و با شرمندگی و التماس می‌گوید من فقط چند دقیقه دیگر برمی‌گردم. می‌رود و هنوز به دقیقه نرسیده برمی‌گردد. می‌گوید پتو نبود. دوباره راه می‌افتیم. این‌بار می‌گویم کمی برایمان بخوان. حوصله خواندن ندارد. عراقی‌ام آنقدر قوی نیست که بخواهم بحث سیاسی و فرهنگی بکنم. می پرسم "گفتی چند تا بچه داری؟" و صحبت‌مان شروع می‌شود، راجع به خانواده‌اش، زندگی در عراق، همسرش و وضعیت زنان. رفته رفته آثار خواب‌آلودگی از چهره‌اش می‌رود، پیشنهاد می‌دهد که سال آینده، اربعین، مهمان خانه‌اش بشویم. خنده‌ام می‌گیرد، می‌گویم "ما 40 نفر هستیم!" با تعجب و بلند تکرار می‌کند" 40 نفر؟!" می‌گویم "بله در نجف 34 نفر از دوستانمان منتظرمان هستند." می‌گوید: "شاید بتوانید در موکبمان اقامت کنید، آخه خانه‌ام به اندازه 40 نفر جا ندارد." دنبال سوال دیگری می‌گردم که بتوانم به عراقی بپرسم که می‌پرسد: "شما چند سالتان است؟" انتظار سوالی به این صراحت را ندارم. غافلگیر شده‌ام، لغات را گم می‌کنم و نهایتا چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که "این سوال در ایران ممنوع است و آقایان این سوال را از خانم‌ها نمی‌پرسند." نگاهم می‌افتد به آقای خندق‌آبادی. نمی‌دانم چقدر حواسشان به گفتگوی ما بوده‌ است، برای رفع سوتفاهم با شرمندگی می‌گویم، سنم را می‌پرسد. راننده کمی مکث می‌کند و می‌گوید من مثل برادرتان هستم و و و ... . بالاخره می‌رسیم. ساعت سه و نیم نیمه شب. یکی از خوشحال‌کننده‌ترین رسیدن‌های عمرم است. از همه می‌خواهم بایستند تا از آن‌ها با راننده و ماشین آمریکایی عکس یادگاری بگیرم؛ راننده مشکوک می‌پرسد "بالاخره شما خواهر و برادر بودید و شما هم بابا و مامان و...؟" خنده‌مان می‌گیرد. با شرمندگی نگاهش می‌کنیم و می‌گوییم "خواهر و برادر دینی هستیم و... ".




 

خانه ابواحسان همه در خواب عمیقی فرو رفته‌اند، آنقدر که کسی از حضورمان بیدار نمی‌شود. چهار تا جای پهن شده در یکی از اتاق‌های طبقه بالا، آماده‌اس. یکی می‌گوید برایمان جا انداخته‌اند. در حالیکه به این همه محبت دوستان مشکوکم خوابم می‌برد. حدود ساعت پنج از صحبت دوستان بیدار می‌شویم، چند نفری از نماز صبح حرم برگشته‌اند، شکم بیهوده نبود، ما در جای آن‌ها خوابیده‌ایم. بلند می‌شوم و بالاخره جای خودم را در اتاق دیگری و کنار گروه شهید حقانی پیدا می‌کنم.

 

روز ششم:
نجف شهر رویایی من
یکشنبه صبح، حدود ساعت 9 بیدار می‌شوم. طبقه پایین، بچه‌ها مشغول خوردن صبحانه هستند. بعد از صبحانه همه سریع آماده‌ می‌شوند. چند گزینه مختلف پیش رویمان است. حرم امیرالمومنین علیه‌السلام، مسجد سهله و کوفه و گزینه سوم کاظمین! این آخری به اعتراض بعضی از دوستان در برنامه قرار گرفته است. از میان تمام معترضین تنها چهار نفر از دوستان به سرپرستی آقای ورکش راهی کاظمین می‌شوند. گروهی به مسجد کوفه و سپس مسجد سهله می‌روند و من به همراه گروه دیگری، حرم امیرالمومنین علیه‌السلام را انتخاب می‌کنیم. خانه ابواحسان به حرم دور است. یعنی تقریبا در حومه نجف واقع شده است، به همین علت برای برگشت سه فرصت زمانی تعیین می‌شود؛ یا باید ساعت یک ظهر به محل قرار، یعنی ابتدای شارع زین‌العابدین برگردیم و با گروه برگردیم خانه، یا ساعت هشت شب و یا ساعت هفت صبح! عقب یک وانت سوار می‌شویم و می‌رویم حرم، بعد از پنج روز دوری، زیارت دوباره حرم و شیرینی و گرمای محبت آقا علیه‌السلام می‌پیچد در وجودم... .




 

در ذهنم برنامه چیده‌ام، که ظهر با گروه برگردم خانه و بعد از ناهار و استراحت، شب برگردم حرم و تا صبح حرم بمانم. بعد از ناهار، میان خواب و بیداری هستم که یکی از بچه‌ها صدا می‌زند که آن‌هایی که می‌خواهند بروند وادی‌السلام، یک ربع دیگر جلوی در باشند. خانم حقانی توضیح می‌دهد که اولین برنامه‌ای که گروه برای اربعین می‌آید نجف، سر مزار آیت‌اله‌ قاضی طباطبایی نذر می‌کنند که برنامه ادامه‌دار باشد و هر سال که اربعین بیایند نجف، بروند سر مزار ایشان یاسین بخوانند. پیش خودم فکر می‌کنم "چه نذر قشنگی! چه خوب که من هم بروم و یک یاسین بخوانم". یکی دیگر از بچه‌ها می‌گوید که طبق روایتی که نمی‌داند چقدر مستند است، هر بار که کسی به نجف بیاید، اموات آن فرد خبر می‌شوند و در وادی‌السلام که محل تجمع ارواح مومنین است، انتظار حضور و فاتحه او را می‌کشند، توی ذهنم شروع می‌کنم به شمارش که الان چه کسانی در وادی‌السلام منتظرم هستند، هنوز به آخر لیست نرسیده‌ام که بیهوش می‌شوم. دم‌دمای غروب از خواب می‌پرم، آنقدر عمیق خوابیده‌ام که یک لحظه زمان و مکان را گم می‌کنم. هیچ کس در اتاق نیست. بلند می‌شوم و بیرون را نگاه می‌کنم، در اتاق‌های دیگر هم کسی نیست. یک دفعه دلم خالی می‌شود که نکند، همه رفته‌اند حرم و من جامانده‌ام. شماره عراقی آقای خباز، مسئول گروه شهید حقانی را روی گوشی‌ام Save دارم. زنگ می‌زنم و می‌پرسم، "شماها کجایید؟" می‌گویند طبقه پایین پیش ابواحسان؛ نفس راحتی می‌کشم. همان موقع خانم زاهدی (همسر آقای خباز) پیدایش می‌شود. می‌گوید گروه‌هایی که رفته‌اند هنوز برنگشته‌اند و تنها ما سه نفر باقی‌مانده‌ایم و اینکه تصمیم دارند ساعت 11 بروند حرم و نیمه‌شب برگردند. پیشنهاد می‌دهد برویم پایین و با ابواحسان و خانواده‌اش چای بخوریم و صحبت کنیم.

رابطه ابواحسان و آقای خباز دیدنی‌ست. بسیار صمیمانه وشاد. علی‌الرغم تفاوت زبانی، خیلی عالی با هم ارتباط می‌گیرند  و منظور یکدیگر را درک می‌کنند. یک جاهایی که کار گیر می‌کند، فضولی می‌کنم و دو-سه کلمه درست و غلط بلغور می‌کنم و مشکل حل می‌شود. وقتی این ماجرا چندباری تکرار می‌شود، توجه ابواحسان جلب می‌شود. می‌خواهد بداند از کجا عربی بلدم. خنده‌ام می‌گیرد، چیزی که این همه مدت پنهان کرده‌ام را باید لو بدهم، قاعدتا کسی که کارشناسی ادبیات عرب گرفته است باید خیلی حرفه‌ای تر از من باشد، البته با این پیش فرض که از سر بی‌علاقگی برای ادامه تحصیل، رشته دیگری را نخوانده باشد. به این فکر می‌کنم که این اتفاقی عربی خواندنم به خادم شدن دو هفته‌ای و مجاور شدن آقا می‌ارزید و اینکه من چقدر عربی را دوست داشتم و خودم خبر نداشتم!!! و اصلا چه کسی گفته چیز‌های تفاقی بد است، هیچ چیز اتفاقی‌ای در عالم بد نیست! حتی اگر اولش خیلی بد باشد، بعدش خیلی چیزهای خوب در ادامه دارد... مثل شکستن دستم در برنامه پیش اربعین، که منجر شد به حذف کلاس‌هایم و خالی شدن وقتم و خادمی نجف و... هر اتفاقی حکمتی دارد. ابواحسان از رشته تحصیلی‌ام استقبال می‌کند، در ادامه بحث وقتی می‌فهمد که برخلاف سایر حضار، چای عربی و کباب عربی را به نوع ایرانی‌اش ترجیح می‌دهم، کلی خوشحال می‌شود و تشویقم می‌کند و تازه یادش می‌افتد که اسمم را نمی‌داند! یکی-دو ساعت شیرین و جالبی را با ابواحسان و همسرش می‌گذرانیم.


 

ساعت حدود هشت است که بچه‌ها، گروه گروه برمی‌گردند. مادر آقای ورکش هم به گروه اضافه شده‌اند و بچه‌ها از حضورشان خوشحالند. توی حال نشسته‌ام و گرم صحبت با ایشان هستیم، که یکدفعه حس می‌کنم سرم دارد گیج می‌رود. آخرین باری که این مدلی سرم گیج رفته است را توی ذهنم مرور می‌کنم و ناخودآگاه می‌گویم زلزله... . همان آخرین دفعه یادم است که به سرعت محل را ترک کرده بودم، اما این بار خونسرد به دیوار تکیه داده‌ام و حرکت رفت و برگشتی لوستر را نگاه می‌کنم. منتظرم زلزله تمام شود، اما همچنان ادامه دارد. آقای نظری در حال خروج از اتاق آقایان، نگاهش می‌افتد به ما، در حالی‌که از خونسردی‌مان متعجب شده است، بلند می‌گوید: "پاشید بیایید بیرون!" بلند می‌شوم می‌روم بیرون. بچه‌ها بیشتر از آنکه ترسیده باشند، خوشحالند. انگار که یک موضوع جدید برای شادی و خنده پیدا کرده‌اند، به قول خودشان "شعف بعد از زلزله" دارند! (برگرفته از عبارت شعف بعد از زیارت!)
از آرامش خودم و شادی آن‌ها تعجب می‌کنم. نجف شهر عجیبی است، یک شهر جادویی! هم آرزوهایت را برآورده می‌کند، هم، آنقدر دنیا را پیش چشمت بی‌ارزش می‌کند که اصلا آرزویی نداشته باشی. یک جور آرامش ویقین خدشه‌ناپذیر... . همان موقع آقای ورکش و بچه‌هایی که رفته‌اند کاظمین، می‌رسند. در حالیکه از شادی و خنده ما متعجب هستند، توضیح می‌دهند که در حال خریدن هندوانه بوده‌اند که زلزله آمده است. از بچه‌ها می‌خواهند که سریع‌تر جمع شوند و پیش از آنکه خانواده‌ها نگران شوند، عکس بگیریم و بفرستیم روی کانال، تازه متوجه می‌شویم که یک‌سری از بچه‌ها با وجود اینکه از شدت زلزله از خواب بیدار شده‌اند باز هم به خوابیدن ادامه داده‌اند و همان طبقه بالا مانده‌اند، خلاصه بعد از کلی برو و بیا و سر وصدا و خنده عکس مذکور گرفته می‌شود. بنابراین این سفر هم مثل سال گذشته، یک عکسِ پس از حادثه، در مجموعه عکس‌هایش قرار می‌گیرد.


 

برخلاف تصورم که رخ دادن یک زلزله در عراق، خبر کم ارزشی‌ست و به این زودی در سایت‌های خبری قرار نمی‌گیرد، کمتر از یک دقیقه از وقوع ماجرا، سرتیتر خبرها می‌شود و تا فردا صبح، مرکز زلزله از سلیمانیه عراق به سرپل ذهاب در ایران اصلاح می‌شود و شرح غم‌انگیز داغدار شدن عده زیادی در کرمانشاه و ... . بعد از شام، جمع می‌شویم برای هدیه دادن و تشکر از ابواحسان و خانواده‌اش. یک قطعه طلا، هدیه می‌دهیم به ام‌احسان و کلی هدیه ریز و درشت دیگر به عروس‌ها و دخترها و نوه‌ها... نوه‌ها از شادی و ذوق بالا و پایین می‌پرند.
ساعت 11 شب، یک گروه شش نفر آماده می‌شویم تا با سرپرستی آقای خباز برویم حرم. ابواحسان و پسرش، با اصرار مانع می‌شوند و پسرش ماشین را آماده می‌کند، ما هفت نفری تقریبا روی سر هم می‌نشینیم اما با این وجود بسیار خوشحال هستیم چون آنوقت شب به سختی می‌شود ماشین پیدا کرد. پسر ابواحسان ما را می‌رساند به نزدیک‌ترین ورودی حرم و چون نظامی‌ست، با اولین گیت ورودی صحبت می‌کند و ما خیلی باکلاس، بدون بازرسی وارد خیابان منتهی به حرم می‌شویم.






 

آخرین شب نجف...حس عجیبی است! چیزی حدود بیست روز مشمول نگاه و محبت آقا بوده‌ام، برخلاف دیگر سفرهای عمرم، هیچ اشتیاقی به بازگشت ندارم. از در مورد علاقه‌ام یعنی باب امام رضا، یا همان باب‌الساعهِ معروف وارد می‌شوم. ابهت و آرامش ایوان نجف، یک حس شیرین و یک خلا دلپذیر در وجودم می‌سازد. یک راست می‌روم آن کنج دوست داشتنی خودم که درطول سفر کشفش کرده‌ام. سمت راست، آن گوشه صحن، هم ایوان نجف در منظر نگاهم جای می‌گیرد، هم گنبد طلایی با آن دست و خورشید منحصر بفردش. می‌نشینم در سکوت خیره می‌شوم به ایوان و گنبد، صدای نوحه عربی و فارسی گروه‌های موجود، در صحن می‌پیچد. با خودم فکر میکنم "چقدر دلم برایتان تنگ می‌شود". یاد حرف‌های نگفته‌ام می‌افتم، یاد تمام غم‌ها و شکایت‌هایی که از تهران با خودم آورده و این مدت حتی لحظه‌ای به آن‌ها فکر نکرده بودم. به اینکه تهران چطور می‌توانم بدون این همه لطافت و حمایت ادامه دهم و ... تا صبح حرم می‌مانم.



 

روز آخر:
دوباره دلتنگی، دوباره حسرت، دوباره آه...
صبح بیشتر اعضای گروه را در محل قرار می‌بینم، بنظر می‌رسد که اکثریت گروه دیشب را حرم بوده‌اند. آن طرف خیابان قرار است حلیم بدهند. بچه‌ها نیم‌ساعتی را توی صف می‌ایستند و وقتی از حاضر نشدن حلیم ناامید می‌شوند راه می‌افتیم سمت خانه ابواحسان تا به صبحانه آن‌جا برسیم.
بعد از صبحانه حدود ساعت 10 اعلام می‌کنند، کسانی که می‌خواهند برای سلام آخر بروند حرم، جلوی در باشند. کمی مکث می‌کنم و بی‌توجه به این جمله که "تو باز داری میری حرم؟!" با عجله می‌دوم بیرون، دلم نمی‌خواهد این فرصت آخر را از دست بدهم. توی کوچه همه از حضور هم متعجب می‌شوند! دو تا ماشین ون می‌گیریم و می‌رویم حرم. دوباره قرار سر شارع زین‌العابدین و دوباره سلام و ... زیر لب زمزمه می‌کنم "اینکه گفتم زودتر از آنکه فکرش را بکنم مرا بطلبید، منظورم این نبودها! یک وقت این را به حساب اجابت آن دعا ننویسید!". توی صحن، در همان زاویه دوست داشتنی می‌نشینیم و از آقای خباز خواهش می‌کنیم که برایمان نوحه بخوانند. چند نفری دورمان جمع می‌شوند. یک خانم جوان با شرمندگی سرش را به گوشم نزدیک می‌کند و می‌گوید: "ببخشید میشه بهشون بگید که روضه حضرت زهرا بخونند؟" چیزی در دلم فرو می‌ریزد، به سختی و در حالیکه نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم می‌گویم: "خانم اینجا؟! در محضر همسرشون که روضه در و دیوار نمی‌خونند!"... .
موقع خروج، سلام آخر را خیلی سریع می‌دهم! نه وداع می‌کنم و نه حرفی از رفتن می‌زنم، این طور وانمود می‌کنم که قرار است دوباره خیلی زود حرم باشم... .


 

خانه ابواحسان فقط فرصت ناهار خوردن داریم. بعدش سریع حاضر می‌شویم و در حالیکه ابواحسان اصرار دارد که الان زود است و هنوز وقت دارید، می‌آییم توی کوچه، یک شرفتومنای منظم و اساسی می‌خوانیم، عکس آخر را می‌گیریم و درمیان اشک و لبخند با خانواده مهربان ابواحسان خداحافظی می‌کنیم و راه می‌افتیم طرف فرودگاه... .


 

توی فرودگاه به این نتیجه می‌رسیم که چه خوب شد به اصرارهای ابواحسان توجه نکردیم! بی‌نظمی و بداخلاقی فرودگاه نجف این توانایی را دارد که تلافی تمام مهربانی‌ها و میزبانی کریمانه ملت عراق را دربیاورد؛ اولش کلی پیاده می‌رویم بعد باید ساک‌هایمان را کنار خیابان فرودگاه رها کنیم تا بازرسی شود و خودمان جدا از گیت امنیتی رد شویم. دوباره برگردیم سراغ ساک‌هایمان و دوباره تفتیش و دوباره صف و دوباره و دوباره... این وسط هر از گاهی گیج می‌زنیم و لج عراقی‌ها را درمی‌آوریم. مثلا دو-سه تا از بچه‌ها اشتباهی از وسط اتاق حفاظت و نیروهای امنیتی فرودگاه سردرمی‌آورند، یا یکی از بچه‌ها بلیطش را گم کرده‌است، دیگری کیفش را داخل ایکس‌ری گذاشته ولی کیفش خارج نشده و افتاده است زیر دستگاه، یکی هم موقع چک پاسپورت آنقدر برمی‌گردد عقب و ما را نگاه می‌کند که مامور امنیتی را تا مرز قهر کردن عصبانی می‌کند. خلاصه عراقی‌ها با بهانه و بی‌بهانه کج خلقی می‌کنند، اما گروه خوشحال‌تر از این حرفهاست و با این چیزها صحنه را خالی نمی‌کند. بچه‌ها پرانرژی هستند، همان "شعف بعد از زیارت"! با شادی و خنده، سلفی می‌گیرند و هر از گاهی هوایی(!) می‌شوند و "کربلا کربلا ما داریم می‌آییم" را می‌خوانند و البته بدون هیچ قصد و عمدی، انتقام تاخیر یک ساعت و نیمه پرواز، بی‌نظمی فرودگاه و اخلاق بدکارکنان را می‌گیرند. بالاخره ساعت هشت‌و‌نیم به تهران می‌رسیم، در حالیکه از برآورده شدن یک آرزوی بزرگ خوشحالیم، یک دلتنگی غریب در قلبمان داریم و بیم و امیدی جدید، که آیا سال بعدی هم وجود خواهد داشت؟







 

تویی آخرین منزل این سفرها...


از بیرون اگر نگاه کنی اربعین جنون محض است. آدم‌هایی که حاضر نیستند از ثانیه‌ای از عمرشان بگذرند یا از راحتی بهترین هتل‌های جهان چشم پوشی کنند یا... از همه چیزشان می‌گذرند و راهی سفری می‌شوند که شک ندارند با سختی‌های عجیبی همراه است. از درون اما اگر نگاه کنی نه حماقتی می‌بینی نه جنونی! یک دنیا شور و عشق می‌بینی و ایثار... . تمام سختی‌های وحشتناک مسیر، پیش چشمت، آسان و شیرین می‌شود طوری که حتی خودت هم تعجب می‌کنی از این همه تحمل و ظرفیت خودت. اربعین عرصه رشد انسان‌هاست، بالا بردن ظرفیت وجودی افراد، تلاش برای بهتر شدن و بهتر ماندن. اربعین یک آرزوی نهفته است که گاهی خودت هم به آن توجهی نداری. آرزوی رسیدن به امام؛ آرزوی لبیک به طلب یاری عزیزی که روزی بدون یاور ماند. اربعین یک دعاست، دعای اینکه یک روزی خیلی زود و خیلی نزدیک ندایی برسد و تو آنقدر بزرگ شده باشی که از همه چیزت بگذری و خودت را به حسین زمانت برسانی.
اللّهمَ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ وَ الْعَافِیَهَ وَالنَّصْر ، و اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصَارِهِ وَأَعْوَانِهِ وَالذَّابِّینَ عَنْهُ وَ الْمُسَارِعِینَ إِلَیْهِ فِی  قَضَاءِ حَوَائِجِهِ وَ الْمُحَامِینَ عَنْهُ وَالسَّابِقِینَ إِلَى إِرَادَتِهِ وَالْمُسْتَشْهَدِینَ بَیْنَ یَدَیْه‏
التماس دعا




نظرات (8)

  • سید محمد حسین آقایی پور

    سید محمد حسین آقایی پور

    14 بهمن 1396 at 09:05 |
    سلام

    توصیف زیبایی از سفر زیبای اربعین

    تشکر از خالقان و ثبت کننده این سفر
  • اعظم یوزباشی

    اعظم یوزباشی

    11 بهمن 1396 at 03:13 |
    انتخاب عناوین هوشمندانه ، دقیق و "دلی" /حرفهای عمیق با بیانی ساده و حال خوب دلتان، این گزارش را خواندنی تر کرد .
    شاید اگر جسمتان کوک بود ، حالتان اینقدر قشنگ نمی شد .
    ممنون از شما و ممنون از سرپرست گرامی برای انتخاب گزارش نویس های اربعین ؛که الحق در این چند سال گل کاشته اند .
    ارادتمند : الف . ی
    بید بیدان و لرزان لرزان 96
    • نفیسه معصوم

      نفیسه معصوم

      11 بهمن 1396 at 16:03 |
      سلام بر شما خانم الف.ی عزیز
      ممنون از لطف و حسن نظرتان، هر چند ک افتخار همراهی با شما را در این برنامه نداشتم ولی پکیج جالب و خوشحال کننده تان، تا آخر سفر همراهم بود.
      در مورد گزارش، خوشحالم ک تعریف و توجه نویسنده قابلی چون شما "خانم یوزباشی" نازنین را به دست آورد. مهمتر از آن خوشحالم ک حس و حال دلم را درک کرده اید.
      انشالله بزودی زود همسفر و زائر مولایمان باشیم.
      التماس دعا
  • اعظم یوزباشی

    اعظم یوزباشی

    11 بهمن 1396 at 03:01 |
    سلام بر همگی
    دوست عزیزم خانم معصوم ! گزارش های اربعین همیشه برای من اهمیت خاصی داشته ... و همیشه مشتاق خوندن و شنیدن روایتگری های کربلا بوده م . ممنون از گزارش دلنشینتان ... توصیفتان از نجف مرا هم به روزهای خوش اربعین برد :)

    راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست

    کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

    روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید

    «ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

    قلبتان آرام در پناه علی ع
  • محبوبه محسنی

    محبوبه محسنی

    09 بهمن 1396 at 13:23 |
    با سلام و تقدیم احترام
    خداقوت و سپاس از سرکار خانم معصوم عزیز
    تصویر سازی عالی و دقیق و همینطور خلوص، 2 نکته جذاب و بارز سفرنامه ی اربعین 96 شما بود .
    لذت بردم از خوندنش ....
    اما حساب این یک بخش جداست :

    « نجف شهر عجیبی است، یک شهر جادویی! هم آرزوهایت را برآورده می‌کند، هم، آنقدر دنیا را پیش چشمت بی‌ارزش می‌کند که اصلا آرزویی نداشته باشی. یک جور آرامش ویقین خدشه‌ناپذیر... »

    اعتراف می کنم که شاید مدت ها بود در بهت و حیرت از توصیف کلامی حال و احوال این شهر گیر افتاده بودم که این توصیف شما نجاتم داد.

    خداوند به فضل و لطف خودش ،زیارت امیرالمومنین (ع)رو رزق هر لحظه شما قرار بده ان شاءالله .
    • نفیسه معصوم

      نفیسه معصوم

      09 بهمن 1396 at 17:23 |
      سلام بر شما خانم محسنی عزیز
      ممنون از حسن نظر و حسن ظن و دعای خیرتان.
      در مورد توصیف حال و احوال نجف هم ممنون از لطف شما، من اما معتقدم ک باز هم حق مطلب ادا نشده و همانطور ک می فرمائید حس و حالیست غیرقابل بیان... .
      انشالله بزودی زودی همگی زائر آقا علیه السلام باشیم.
  • مهدی ورکش

    مهدی ورکش

    09 شهریور 1396 at 08:42 |
    علیکم السلام
    ان شاءالله روزیمون باشه.
    در خدمتتون هستیم.
  • میثم رحیمی رتکی

    میثم رحیمی رتکی

    08 شهریور 1396 at 13:39 |
    سلام آقای ورکش.سابقه زیارت حضرت حسین در ایام اربعین رو دارم اما همنوردی با شما رو نه.تو گردهمایی خیلی با گروه انس گرفتم.ای کاش ما رو هم در این قافله بپذیرید.یا حسین ع

نظر بدهید

لطفا عضو سایت شوید تا بتوانید نظر بدهید.